پست‌ها

گرمایش زمین

 

کی باورش می شد که زمستان چنین بی رمق باشد

از ما برای ما نصیبش سوز سرد باشد

.

.

یادش بخیر زمستانها برف و بارانی بود

کوچه ها و خیابانها نیلی و آبی بود

.

گاهی می شد هوس آشی کرد

آب یخ زده چال را قاچی کرد

.

از آن زمستان تنها خزانش پیداست

سکوت و خلوتی بوستانش پیداست

.

براستی خوابیم با خود به خواب زدیم

اینها همه شرش از ماست

.

ماشین و موتور و کارخانه و دوچرخ

می زند داغ بر گرمای جو

.

این حسرت زمستانی را

جز با مهربانی نمی شود کرد رفع

.



1399/11/05ساعت 10 صبح
,
شعر امروز

 

باران

دیشب تند می بارید.

آنچنان تند که صدای چکه چکه هایش مانند سرازیر شدن آبشار بود.

تند تند تند.

و حالا صبح شده درب را باز کردم و بیرون را نظاره کردم.

پیاده روهای خیس.خیس خیس.

برگ های ریزان زرد در میان گل و لای نهرهای پر آب.

آشغال های سیگار پاکت های پاره این سو وآن سو.

دیشب اینجا سوره جوانان خسته از روزی که به خوردن و اندکی کشیدن سیگارهای بی ثمر گذشته .

به دنبال آشغال های بیشتر مراقبم پایم را در میانه گودال ها نگذارم.

و در میانه پیاده رو خلوت حس نشاط و زندگی طبیعت در هوا پر است.

راهم را به سمت خانه کج می کنم.

انگار که طبیعت می خواهد در سکوت کمی با خودش خلوت کند.

 

رفع فقر و استقرار عدالت…

از عدالت شروع می کنم کلمه ای که تنها یک کلمه نیست.من به اسانی از کلمه ها عبور نمی کنم.من عاشق کلمه ها هستم.

کلمه ها دنیایی از حرف اند.دنیایی از احساس دنیایی از سوال .برای پاسخ.کلمه ها یکی از بزرگتری قدرت های بشری اند.قدرتی که می تواند به مانند امواجی سهمگین فرود اید و جمعی بزرگ از انسانها را گرد اورد.جنبشی ایجاد کند اتحاد را تقویت کند و یا حتی باعث نفرت شود.

عدالت واژه ای است که معنایش تقسیم برابری است.به برابری که میرسیم همان استقرار تساوی در همه چیز .سهم بردن از بهایم در زندگی به حد متوسط .چیزی که در دنیای امروز جایش خالی است.چیزی است غریب اما ملموس.نمودهایش را در همه جا می شود دید.حس کرد.سوزشی دردناک از درون .در میان کاخ ها خودرو ها بانک ها .سفرها.در میان خانه های حاشیه شهر.در میان فقر .در میان هرچیز که برای عده ای میشود سر خوشانه ای غرور انگیز و برای عده ای آهی از سر دل.

فقر و عدالت دو نیرویی که بر هم اثر مستقیم و متقابل دارند.کاستن از یکی به ازدیاد دیگری می انجامد.فقری که بشر همواره در کاستن اش کوشیده و آرمانی که عدالت باشد در پی اش دویده.اما تا چه حد تا به کجا و تا به کی.آیا می شود پایان خوشی برایش متصور بود.

 

 

 

 

 

 

 

بطری اب را از کنار میز بر می دارم مقدار کمی اب مانده که سهم گلدان کوچک روی میز است.گلدانی که به تازگی جایش را روی میز من پیدا کرده در گوشه سمت راست میز و پشت به چراغ مطالعه.با دیدن اش ادم احساس می کند چهره کودک دختر فقیری را می بیند که تنها گلدان پولک پولکش است. که می خواهد نو نوار جلوه اش دهد.شاخه های اویزان باریک و واره افته اش شبیه کودکان گرسنه ای است که از نبود غذا حتی اختیار دستان استخوانی شان را هم ندارند.مانند تاندول های پاره شده که با زحمت به هم وصله شده تا تکه تکه نشوند.

با احتیاط دست به این شاخ و برگ های کوچک میزنم و مانند مادری تیمارش می کنم.گرمای نور چراغ .نم نم آبی که عطش مدت ها تشنگی را از معده ای که هضم برایش مشکل است و آب را قطره قطره فرو می دهد و انتظار.انتظار مانند مراقبی که در پشت اتاق های درمانگاه منتظر است تا خبری خوش از بیمار برسد.از شکفتن و سر براوردن برگ های سبز.

[

نسخه ای برای روزهایی که دچار ملال و نا امیدی می شویم.زمانی که زیر بار انواع فشارها خسته به کنجی در خود فرو می رویم.تنها در این زمان است که نباید خود را محکوم به شکست بدانیم و خود را ملامت کنیم.

ویکتور فرانکل پزشک و نویسنده کتاب انسان در جستجو معنا واقعه ای را به تصویر می کشد که لحظه لحظه با این شرایط به معنای واقعی بغرنج و غیر قابل تصور زندگی می کند .اما چیزی که او را پایدار و شرایط را محتمل برایش می کند صبر بردباری و تلاش برای زنده ماندن است.در جایی که هیچ چیزی به کمک انسان نمی اید نه پول معنا دارد و نه داشتن حسن شهرت و مقام.تو فقط برای زندگی می جنگی.

بخش هایی از این روایت را در اردوگاه کار اجباری آشویتس از زبان ایشان می اورم.

-تنها به هر زندانی این فرصت داده می شد که نام و یا حرفه ای ساختگی برای خود بر بگزیند.سرپرست زندانیان تنها به شماره اسرا علاقمند بود.

-در فکر هر زندانی تنها یک اندیشه جولان می داد خود را برای خانواده اش که در انتظار او بود زنده نگاه دارد.

-ما به سمت مقصدی هولناک در حرکت بودیم.بدون اینکه بدانیم کجاست.در میان این تشویش و التهاب صدای فریادی به گوش رسید آشویتس!بله نامی که مو بر تن همه کس راست می کرد.اتاق های گاز .کوره های آدم سوزی.کشتارهای جمعی.

-در روانپزشکی حالتی است بنام توهم رهایی .مرد محکوم به مرگ در چنین لحظه ای پیش از اینکه حکم اجرا شود این توهم برایش پیش می اید که احتمالا در اخرین لحظه از مرگ رهایی خواهد یافت.

-در آلونکی که احتمالا گنجایش دویست نفر را داشت هزاروپانصد نفر را جا داده بودند.ما از سرما می لرزیدیم.گرسنه بودیم و جای کافی برای همه نبود.در مدت چهار روز یک تکه نان پنج اونسی تنها چیزی بود که غذای ما را تشکیل می داد.

-افسر اس.اس سرتاسر اندامم را بر انداز کرد.تردید را در چهره اش خواندم.دست هایش را روی شانه ام گذاشت تلاش کردم خودم را نیرومند جلوه دهم.معنای این گزینش بودن یا نبودن.رفتن به سوی کوره های ادم سوزی و یا فرصتی دوباره برای زیستن.

-ما را گله وار به سوی اتاقی راندند.که بایستی موهای بدنمان تراشیده می شد.نه تنها سرمان را تراشیدند بلکه تار مویی نیز بر بدنمان باقی نماند.ما به سختی می توانستیم همدیگر را به جا آوریم.هنگامی که منتظر بودیم تا نوبتمان فرا رسد متوجه شدیم تن برهنه ما تنها چیزی بود که برایمان باقی مانده بود.ما همه چیزمان را از دست داده بودیم.

-ما بخوبی می دانستیم که چیزی برای از دست دادن نداریم مگر زندگی مسخره و تن عریان خود.

 

 

 

یکی از علاقمندی های من در مطالعه زندگی نامه نویسندگان و هنرمندان و افراد با توانایی های خاص است.گاهی به موارد جالبی بر می خورم و آن را در دفتر یادداشت می کنم.

بطور مثال شیلر شاعر آلمانی متوجه شد اگر سیب های فاسد را در کشوی میزش قرار دهد ایده ها با سرعت بیشتری از ذهنش می گذرند.

ارنست همینگوی نویسنده سرشناس هر روز پیش از نوشتن تا جایی که می توانست مداد می تراشید

استیفن کینگ:وقتی کار روی پروژه ای را آغاز می کنم نه آن را متوقف می کنم و نه سرعت را پایین می اورم اگر هروز ننویسم شخصیت های تو ذهنم بیات می شوند.