پست‌ها

اما چه!

 

شعر اما چه!

…………………………………….

می خواهم که بنویسم اما  چه

میخواهم که بوی غم ندهد اما چه

 

جایی از نویسنده ای روس خواندم

که این همه نوشتن از برای  چه

 

فضیلت و حرف نویسنده

همیشه نوشتن از بدی  وزشتی نیست

 

هرچه با خود این پند می گویم

باز می مانم که این یعنی چه

 

آخر چگونه می شود نوشت

از خوشی و خنده و زرع و کشت

 

تا وقتی که سر می دوانم دورو برم

همه چیز دارد نمایی زشت

 

همیشه دیدن سیهی و بدی

اگرچه در نگه انسان ره به خطاست

 

باز با خود می گویم

این همه را ندیدن برای  چه

,
شعر امروز

 

باران

دیشب تند می بارید.

آنچنان تند که صدای چکه چکه هایش مانند سرازیر شدن آبشار بود.

تند تند تند.

و حالا صبح شده درب را باز کردم و بیرون را نظاره کردم.

پیاده روهای خیس.خیس خیس.

برگ های ریزان زرد در میان گل و لای نهرهای پر آب.

آشغال های سیگار پاکت های پاره این سو وآن سو.

دیشب اینجا سوره جوانان خسته از روزی که به خوردن و اندکی کشیدن سیگارهای بی ثمر گذشته .

به دنبال آشغال های بیشتر مراقبم پایم را در میانه گودال ها نگذارم.

و در میانه پیاده رو خلوت حس نشاط و زندگی طبیعت در هوا پر است.

راهم را به سمت خانه کج می کنم.

انگار که طبیعت می خواهد در سکوت کمی با خودش خلوت کند.

 

 

هنرمند آتشفشان شوق است.در درونش گدازه های شور هیجان و معرفت غلیان می کند.او برای اثرش مانند کودکی نوپا می گرید.می خندد.حرص می خورد.گرسنه می شود.خسته می شود.او به انتها می اندیشد او جوانه های رشد را با هوای طاهر نفس و آب زلال عشق و نوری با گرمای دستانی توانا مراقبت می کند.

او صبح را برای آغازی دوباره و شب را برای تفکری عمیق دوست دارد.به تغییر و تحول پایبند است.او هم انسانی عادی است و هم نیست.نیست چون درکش از اطراف دقیق تر است به جزئیات با نگاهی عمیق خیره می شود.

او در دیگران به دنبال کسی مانند خود است.از مصاحبت با افرادی که به علایقش متوجه اند لذت می برد.او بی تفاوت نیست هنر هیچگاه نگاهی یک سویه نداشته و نمی تواند چنین باشد.هدف او تنها خلق اثری برای درامد نیست او برای اثر گذاشتن می کوشد به جاودانگی می اندیشد.

او حیایی دارد که نمونه اش را کمتر می توان سراغ گرفت.حیایی که وقتی پرده هایش را پس بزنی زلالییت عشق و زندگی می یابی.او قدردان است بیش از آنکه دیگران قدردان او باشند .او همه چیز را در خدمت به خلق می بیند.او مرگ را فقط در جایی می بیند که اثرش دیگر زنده نیست.شاداب نیست.با طراوت نیست. حرف نمی زند.

او شیفته است.عشق ورزیدن به کارش.چنان که او را از همه لذت ها در بیرون از اتاق کارش باز می دارد و لذتی زیباتر ودلچسب تر نمی یابد.او تنها به زمان به ثانیه ها و دقایق خسادت می ورزد.زمانی برای بازگشت و شاید شروعی دوباره.

او به تن و سلامتی و ایستادگی و چشمان بینایش حساس و متعهد است.جسم را در خدمت ذهن و ذهن را آسوده برای تفکر و خلق می یابد.او خود را وقف می کند.بی منت.او یک منادی است یک راهنما.او تشنه آموختن و دریایی از بخشیدن آن چیزی است که خود یافته تا به دیگران بیاموزاند.

 

یکی از علاقمندی های من در مطالعه زندگی نامه نویسندگان و هنرمندان و افراد با توانایی های خاص است.گاهی به موارد جالبی بر می خورم و آن را در دفتر یادداشت می کنم.

بطور مثال شیلر شاعر آلمانی متوجه شد اگر سیب های فاسد را در کشوی میزش قرار دهد ایده ها با سرعت بیشتری از ذهنش می گذرند.

ارنست همینگوی نویسنده سرشناس هر روز پیش از نوشتن تا جایی که می توانست مداد می تراشید

استیفن کینگ:وقتی کار روی پروژه ای را آغاز می کنم نه آن را متوقف می کنم و نه سرعت را پایین می اورم اگر هروز ننویسم شخصیت های تو ذهنم بیات می شوند.