,
شعر امروز

 

باران

دیشب تند می بارید.

آنچنان تند که صدای چکه چکه هایش مانند سرازیر شدن آبشار بود.

تند تند تند.

و حالا صبح شده درب را باز کردم و بیرون را نظاره کردم.

پیاده روهای خیس.خیس خیس.

برگ های ریزان زرد در میان گل و لای نهرهای پر آب.

آشغال های سیگار پاکت های پاره این سو وآن سو.

دیشب اینجا سوره جوانان خسته از روزی که به خوردن و اندکی کشیدن سیگارهای بی ثمر گذشته .

به دنبال آشغال های بیشتر مراقبم پایم را در میانه گودال ها نگذارم.

و در میانه پیاده رو خلوت حس نشاط و زندگی طبیعت در هوا پر است.

راهم را به سمت خانه کج می کنم.

انگار که طبیعت می خواهد در سکوت کمی با خودش خلوت کند.

تداعیی ها خاص ترین گوهره انسانی است که در افکار و امیال خود غرق است.اندیشه ای که جوهره نابی است از سایش فکرو ذهن.بر اوردی وجودی و قابل لمس.

تداعی  هایت را بنویس و دوباره فکر کن.این ملموس ترین بخش توست .خود خودت.

تا توانی به جان همدم محتاجان باش

به دمی و درمی یا قلمی و قدمی

رسالت من به دنیا شایدهمین است.کاری که زیستن را معنا می دهد.مفید واقع شدن احساس خوشبختی است.هرکسی را می توان کمکی کرد خدمتی .و این شاید حرکتی باشد برای تغییر .آنچه من از من ساخته نوشتن است.شاید احساسی را در کسی بر انگیزد شاید تلنگری باشد.از هرکسی کاری ساخته است و چه نیکو است که کار مفید فایده افتد.

برای تغییر برای زیستن دیر نیست تنها غنیمت می شماریم زمان را برای خدمت.

 

رفع فقر و استقرار عدالت…

از عدالت شروع می کنم کلمه ای که تنها یک کلمه نیست.من به اسانی از کلمه ها عبور نمی کنم.من عاشق کلمه ها هستم.

کلمه ها دنیایی از حرف اند.دنیایی از احساس دنیایی از سوال .برای پاسخ.کلمه ها یکی از بزرگتری قدرت های بشری اند.قدرتی که می تواند به مانند امواجی سهمگین فرود اید و جمعی بزرگ از انسانها را گرد اورد.جنبشی ایجاد کند اتحاد را تقویت کند و یا حتی باعث نفرت شود.

عدالت واژه ای است که معنایش تقسیم برابری است.به برابری که میرسیم همان استقرار تساوی در همه چیز .سهم بردن از بهایم در زندگی به حد متوسط .چیزی که در دنیای امروز جایش خالی است.چیزی است غریب اما ملموس.نمودهایش را در همه جا می شود دید.حس کرد.سوزشی دردناک از درون .در میان کاخ ها خودرو ها بانک ها .سفرها.در میان خانه های حاشیه شهر.در میان فقر .در میان هرچیز که برای عده ای میشود سر خوشانه ای غرور انگیز و برای عده ای آهی از سر دل.

فقر و عدالت دو نیرویی که بر هم اثر مستقیم و متقابل دارند.کاستن از یکی به ازدیاد دیگری می انجامد.فقری که بشر همواره در کاستن اش کوشیده و آرمانی که عدالت باشد در پی اش دویده.اما تا چه حد تا به کجا و تا به کی.آیا می شود پایان خوشی برایش متصور بود.

 

 

 

 

 

 

 

بطری اب را از کنار میز بر می دارم مقدار کمی اب مانده که سهم گلدان کوچک روی میز است.گلدانی که به تازگی جایش را روی میز من پیدا کرده در گوشه سمت راست میز و پشت به چراغ مطالعه.با دیدن اش ادم احساس می کند چهره کودک دختر فقیری را می بیند که تنها گلدان پولک پولکش است. که می خواهد نو نوار جلوه اش دهد.شاخه های اویزان باریک و واره افته اش شبیه کودکان گرسنه ای است که از نبود غذا حتی اختیار دستان استخوانی شان را هم ندارند.مانند تاندول های پاره شده که با زحمت به هم وصله شده تا تکه تکه نشوند.

با احتیاط دست به این شاخ و برگ های کوچک میزنم و مانند مادری تیمارش می کنم.گرمای نور چراغ .نم نم آبی که عطش مدت ها تشنگی را از معده ای که هضم برایش مشکل است و آب را قطره قطره فرو می دهد و انتظار.انتظار مانند مراقبی که در پشت اتاق های درمانگاه منتظر است تا خبری خوش از بیمار برسد.از شکفتن و سر براوردن برگ های سبز.

 

دیروز فیلمی دیدمم با عنوان نابغه داستان این فیلم زیبا و تحسین بر انگیز که از ساخته های کشور انگلستان به کارگردانی مایکل گرند بود. روایت ویراستار و نویسنده ای نو ظهور  را به نمایش می گذاشت در دهه 30 و 40 در ایالات متحده امریکا.

داستان اینگونه اغاز می شود که نویسنده جوانی که در تلاش است تا نوشته هایش  را  به ناشران ارائه کند و سعی میکند تا نظر مثبتشان را برای انتشار کتابش جلب کند موفق نمی شود .تا اینکه بر سر راهش نا خوداگاه به مدیر و ویراستاری مشهور بر می خورد. که بعد از  خواندن نوشته های این نویسنده جوان که بعد ها نامش برای ما( توماس وولف) مشهورآشکار میشود تصمیم می گیرد نوشته های او را با تغییراتی به چاپ برساند.

شخصیت دوستانه (جود لاو) در نقش  وولف در کنار انزوایی که نوشتن برای او ایجاد کرده بود موجب دوستی صمیمانه و بی اندازه نزدیک به مکسول مدیر انتشارات می شود.

انها از آن روز به بعد تقریبا هروز با یکدیگر ملاقات می کنند و نظراتشان را برای تغییرات بر روی رمان وولف با یکدیگر در میان می گذارند.

همه چیز به خوبی پیش می رود و آن دو موفق می شوند بعد از مدت ها تلاش کتاب را منتشر کنند.وولف که خسته از کار شبانه روزی است تصمیم می گیرد برای یک سفر تفریحی به اروپا برود.در این بین مکسول خود را اماده می کند تا نظر منتقدان و خوانندگان کتاب را جویا شود که از غذا با اقبال خوبی مواجه می شود و این سر اغاز راه  موفقیت ها برای وولف می شود.

در این بین همسر وولف که از توجه بیش از اندازه همسرش به کار و غرق شدن او در نوشتن و وقت گذرانی با مکس دچار مشکلات روانی شده قصد می کند که موضوع خودکشی اش را با وولف و مکس در میان بگذارد.

 

بعد از موفقیت کتاب اول وولف دچار نوعی غرور و سرور می شود چنان که دست به اقدامات خارج از اخلاق می زند.در این دوره نویسنده ای که بارها نامش از دهان وولف و همچنین مکس شنیده می شود فیتر جرالد رمان نویس مشهور است. که از غذا بعد از نوشتن گتسبی بزرگ دچار برخی نابه سامانی ها در زندگی شده که موقعیت شغلی و حرفه ای اش را تحت تاثیر قرار داده است.وولف بارها به جرالد می تازد و او را سرزنش می کند.

اما کار کتاب دوم با گفتن این کلمه به وولف که تو یک نابغه ای و باید ادامه دهی دوباره از سر گرفته می شود.کتاب دوم به مراتب حجم بزرگتری دارد و مکس سعی می کند وولف را متقاعد کند تا بخش های زیادی از نوشته هایش را  حذف کند.اما وولف از این درخواست مکس تا جای ممکن تفره میرود بلخره بعد از ماهها نوشتن و ویراست کتاب برای چاپ اماده می شود.

ولی داستان موفقیت انسان ها همیشه پایان خوشی ندارد و بلخره روزی چرخ گردان زندگی از حرکت باز می ایستد.برای ولف این اتفاق در اوج شهرت و جوانی با تجمیع انبوهی از تومرها در مغزش می افتد.جایی که دیگر دیر شده و وولف فصل زندگی اش در کنار برگ های سفید و قلم هایی که دیگر او را در دست نمی فشرند به پایان می رسد.

دانستن فقط مطالعه نیست.فیلم خوب و سفر نیز مطالعه است.

[

نسخه ای برای روزهایی که دچار ملال و نا امیدی می شویم.زمانی که زیر بار انواع فشارها خسته به کنجی در خود فرو می رویم.تنها در این زمان است که نباید خود را محکوم به شکست بدانیم و خود را ملامت کنیم.

ویکتور فرانکل پزشک و نویسنده کتاب انسان در جستجو معنا واقعه ای را به تصویر می کشد که لحظه لحظه با این شرایط به معنای واقعی بغرنج و غیر قابل تصور زندگی می کند .اما چیزی که او را پایدار و شرایط را محتمل برایش می کند صبر بردباری و تلاش برای زنده ماندن است.در جایی که هیچ چیزی به کمک انسان نمی اید نه پول معنا دارد و نه داشتن حسن شهرت و مقام.تو فقط برای زندگی می جنگی.

بخش هایی از این روایت را در اردوگاه کار اجباری آشویتس از زبان ایشان می اورم.

-تنها به هر زندانی این فرصت داده می شد که نام و یا حرفه ای ساختگی برای خود بر بگزیند.سرپرست زندانیان تنها به شماره اسرا علاقمند بود.

-در فکر هر زندانی تنها یک اندیشه جولان می داد خود را برای خانواده اش که در انتظار او بود زنده نگاه دارد.

-ما به سمت مقصدی هولناک در حرکت بودیم.بدون اینکه بدانیم کجاست.در میان این تشویش و التهاب صدای فریادی به گوش رسید آشویتس!بله نامی که مو بر تن همه کس راست می کرد.اتاق های گاز .کوره های آدم سوزی.کشتارهای جمعی.

-در روانپزشکی حالتی است بنام توهم رهایی .مرد محکوم به مرگ در چنین لحظه ای پیش از اینکه حکم اجرا شود این توهم برایش پیش می اید که احتمالا در اخرین لحظه از مرگ رهایی خواهد یافت.

-در آلونکی که احتمالا گنجایش دویست نفر را داشت هزاروپانصد نفر را جا داده بودند.ما از سرما می لرزیدیم.گرسنه بودیم و جای کافی برای همه نبود.در مدت چهار روز یک تکه نان پنج اونسی تنها چیزی بود که غذای ما را تشکیل می داد.

-افسر اس.اس سرتاسر اندامم را بر انداز کرد.تردید را در چهره اش خواندم.دست هایش را روی شانه ام گذاشت تلاش کردم خودم را نیرومند جلوه دهم.معنای این گزینش بودن یا نبودن.رفتن به سوی کوره های ادم سوزی و یا فرصتی دوباره برای زیستن.

-ما را گله وار به سوی اتاقی راندند.که بایستی موهای بدنمان تراشیده می شد.نه تنها سرمان را تراشیدند بلکه تار مویی نیز بر بدنمان باقی نماند.ما به سختی می توانستیم همدیگر را به جا آوریم.هنگامی که منتظر بودیم تا نوبتمان فرا رسد متوجه شدیم تن برهنه ما تنها چیزی بود که برایمان باقی مانده بود.ما همه چیزمان را از دست داده بودیم.

-ما بخوبی می دانستیم که چیزی برای از دست دادن نداریم مگر زندگی مسخره و تن عریان خود.

 

 

 

 

هنرمند آتشفشان شوق است.در درونش گدازه های شور هیجان و معرفت غلیان می کند.او برای اثرش مانند کودکی نوپا می گرید.می خندد.حرص می خورد.گرسنه می شود.خسته می شود.او به انتها می اندیشد او جوانه های رشد را با هوای طاهر نفس و آب زلال عشق و نوری با گرمای دستانی توانا مراقبت می کند.

او صبح را برای آغازی دوباره و شب را برای تفکری عمیق دوست دارد.به تغییر و تحول پایبند است.او هم انسانی عادی است و هم نیست.نیست چون درکش از اطراف دقیق تر است به جزئیات با نگاهی عمیق خیره می شود.

او در دیگران به دنبال کسی مانند خود است.از مصاحبت با افرادی که به علایقش متوجه اند لذت می برد.او بی تفاوت نیست هنر هیچگاه نگاهی یک سویه نداشته و نمی تواند چنین باشد.هدف او تنها خلق اثری برای درامد نیست او برای اثر گذاشتن می کوشد به جاودانگی می اندیشد.

او حیایی دارد که نمونه اش را کمتر می توان سراغ گرفت.حیایی که وقتی پرده هایش را پس بزنی زلالییت عشق و زندگی می یابی.او قدردان است بیش از آنکه دیگران قدردان او باشند .او همه چیز را در خدمت به خلق می بیند.او مرگ را فقط در جایی می بیند که اثرش دیگر زنده نیست.شاداب نیست.با طراوت نیست. حرف نمی زند.

او شیفته است.عشق ورزیدن به کارش.چنان که او را از همه لذت ها در بیرون از اتاق کارش باز می دارد و لذتی زیباتر ودلچسب تر نمی یابد.او تنها به زمان به ثانیه ها و دقایق خسادت می ورزد.زمانی برای بازگشت و شاید شروعی دوباره.

او به تن و سلامتی و ایستادگی و چشمان بینایش حساس و متعهد است.جسم را در خدمت ذهن و ذهن را آسوده برای تفکر و خلق می یابد.او خود را وقف می کند.بی منت.او یک منادی است یک راهنما.او تشنه آموختن و دریایی از بخشیدن آن چیزی است که خود یافته تا به دیگران بیاموزاند.

 

همیشه اولین تجربه ها خاص و خاطره انگیز است.اولین باری روی دوچرخه پاز زدیم.اولین باری که پا روی صحنه نمایش گذاشتیم.اولین باری که نطقی کردیم.

اولین ها معمولا خالص ترین و بی ریا ترین هاست با کمی چاشنی ترس و نگرانی.ترس از قضاوت شدن و تایید دیگران.

برای من وبلاگ نویسی مثل افراد دیگه از یک کنجکاوی شروع شد.با یک جستجو در گوگل.

بلاگفا پدر وبلاگ نویسی ایران

آنهایی که یادشان می اید می دانند که وبلاگ نویسی در ایران با بلاگفا آغاز شد.همه چیز در یک فضای ساده و رایگان که خیلی سریع می شد در زمانی کوتاه حرف هایت را بزنی.

بلاگفا نیز مانند هر ابزاری دیگر کم کم جای خودش را به وب داد.در وب می توانی با ابزارهای گرافیکی نوشته ها را رنگ و لعاب بدهی و مانند خانه و یا دفتر کار مجازی تزئینش کنی.برای من هم این جذابیت تبدیل به یک کوچ شد.

اما در هر فضا و یا جایگاهی انسان در ابتدا خود را مورد آزمون قرار می دهد زمانی که تعداد دنبال کننده هایت به تعداد انگشت میرسد .می توانی علایقیت را درک کنی.نقاط ضعف و قوتت را بشناسی و یادبگیری.

در خاطرم هست که نام پروفایلم قفس بود .این نام معادل کلمه the cage بود.نامی که آهنگ مناسبی داشت و آن را دوست می داشتم.

اولین پستی که در آن منتشر کردم عنوان اش این بود.(غذای روح مهم است و یا غذای جسم؟)این عنوان را از آن رو انتخاب کردم چون موضوعی سخت آزارم می داد.و آن تعداد قابل توجه رستوران و فست فودهای شهر در برابر کتاب فروشی های اندک و بسیار خلوت بود.گاهی فکر می کنم چرا باید این توازن برقرار نباشد.؟مگر اهمیت دانش و مطالعه اینقدر در دید مسئولان و مردم به عنوان چرخ های محرک اقتصادی و کارآفرینان کسب و کارهای خرد کم تلقی می شود که این رخداد خطرناک بوجود آمده و باید برای حل آن  راهکاری اندیشید؟!

در آن یادداشت موضوعات و راهکارهایی که به ذهن خودم میرسید را در چند بند عنوان کردم.زمان زیادی گذشته و من دیگر به قفس بازنگشتم.تا اینکه در یکی از مصاحبه های تلویزیونی در یک برنامه پرطرفدار در معقوله کتاب از زبان میهمان برنامه این موضوع را با همین محتوا شنیدم که برایم بسیار شنیدنی و جالب بود.قدرت وبلاگ نویسی را نباید دست کم گرفت. همچنان که بسیار معضل  هایی در جامعه ما از طریق همین ارتباطات فضای وب به گوش مسئولان رسیده و چاره ای اندیشیده اند.

 

 

وقتی کاری را شروع می کنید که دیگران در درک آن عاجزند اشکال ندارد.از شرایطی که پیش آمده به بهترین شکل استفاده کنید.سعی کنید بر اوضاع و شرایط پیش آمده کنترل داشته باشید.در یک مسیر حرکت کنید تردید نکنیدآن چیزی را که پذیرفته اید انجامش دهید شاید این همان چیزی است که فراداها حسرت انجام ندادنش را می خورید.

چه نتیجه بخش باشد و یا نباشد.اگر نبود که تجربه گرانقدری است.شاید این تجربه بتواند گره از کار دیگری بگشاید.گاهی می شود تجربه های ناموفق ما پلی برای گام مثبت دیگران باشد.

زندگی همین فرصت هایی است که در اختیار ما می گذارد گاهی  در انزوا و تنگناها هم می شود فکری کرد و گامی برای آینده روشن برداشت.ما در قلمرو بینظیری از کارهایی قرار داریم که می تواند هم مفید برای ما و هم دیگران باشد.