همیشه اولین تجربه ها خاص و خاطره انگیز است.اولین باری روی دوچرخه پاز زدیم.اولین باری که پا روی صحنه نمایش گذاشتیم.اولین باری که نطقی کردیم.

اولین ها معمولا خالص ترین و بی ریا ترین هاست با کمی چاشنی ترس و نگرانی.ترس از قضاوت شدن و تایید دیگران.

برای من وبلاگ نویسی مثل افراد دیگه از یک کنجکاوی شروع شد.با یک جستجو در گوگل.

بلاگفا پدر وبلاگ نویسی ایران

آنهایی که یادشان می اید می دانند که وبلاگ نویسی در ایران با بلاگفا آغاز شد.همه چیز در یک فضای ساده و رایگان که خیلی سریع می شد در زمانی کوتاه حرف هایت را بزنی.

بلاگفا نیز مانند هر ابزاری دیگر کم کم جای خودش را به وب داد.در وب می توانی با ابزارهای گرافیکی نوشته ها را رنگ و لعاب بدهی و مانند خانه و یا دفتر کار مجازی تزئینش کنی.برای من هم این جذابیت تبدیل به یک کوچ شد.

اما در هر فضا و یا جایگاهی انسان در ابتدا خود را مورد آزمون قرار می دهد زمانی که تعداد دنبال کننده هایت به تعداد انگشت میرسد .می توانی علایقیت را درک کنی.نقاط ضعف و قوتت را بشناسی و یادبگیری.

در خاطرم هست که نام پروفایلم قفس بود .این نام معادل کلمه the cage بود.نامی که آهنگ مناسبی داشت و آن را دوست می داشتم.

اولین پستی که در آن منتشر کردم عنوان اش این بود.(غذای روح مهم است و یا غذای جسم؟)این عنوان را از آن رو انتخاب کردم چون موضوعی سخت آزارم می داد.و آن تعداد قابل توجه رستوران و فست فودهای شهر در برابر کتاب فروشی های اندک و بسیار خلوت بود.گاهی فکر می کنم چرا باید این توازن برقرار نباشد.؟مگر اهمیت دانش و مطالعه اینقدر در دید مسئولان و مردم به عنوان چرخ های محرک اقتصادی و کارآفرینان کسب و کارهای خرد کم تلقی می شود که این رخداد خطرناک بوجود آمده و باید برای حل آن  راهکاری اندیشید؟!

در آن یادداشت موضوعات و راهکارهایی که به ذهن خودم میرسید را در چند بند عنوان کردم.زمان زیادی گذشته و من دیگر به قفس بازنگشتم.تا اینکه در یکی از مصاحبه های تلویزیونی در یک برنامه پرطرفدار در معقوله کتاب از زبان میهمان برنامه این موضوع را با همین محتوا شنیدم که برایم بسیار شنیدنی و جالب بود.قدرت وبلاگ نویسی را نباید دست کم گرفت. همچنان که بسیار معضل  هایی در جامعه ما از طریق همین ارتباطات فضای وب به گوش مسئولان رسیده و چاره ای اندیشیده اند.

 

 

وقتی کاری را شروع می کنید که دیگران در درک آن عاجزند اشکال ندارد.از شرایطی که پیش آمده به بهترین شکل استفاده کنید.سعی کنید بر اوضاع و شرایط پیش آمده کنترل داشته باشید.در یک مسیر حرکت کنید تردید نکنیدآن چیزی را که پذیرفته اید انجامش دهید شاید این همان چیزی است که فراداها حسرت انجام ندادنش را می خورید.

چه نتیجه بخش باشد و یا نباشد.اگر نبود که تجربه گرانقدری است.شاید این تجربه بتواند گره از کار دیگری بگشاید.گاهی می شود تجربه های ناموفق ما پلی برای گام مثبت دیگران باشد.

زندگی همین فرصت هایی است که در اختیار ما می گذارد گاهی  در انزوا و تنگناها هم می شود فکری کرد و گامی برای آینده روشن برداشت.ما در قلمرو بینظیری از کارهایی قرار داریم که می تواند هم مفید برای ما و هم دیگران باشد.

 

 

 

داشتم مقاله و یا به تعبیری جستار از محمد قائد می خواندم در مورد نوستالژی.

او در نقل قول از ملک الشعرای بهار می گوید روزگارشان اینقدر جهان وسعت نداشت و اینقدر فکر جوانان لاغر نبود.چیزی که او می گوید از آن دوران بیماری وبا خفقان و اعدام توسط شاه بوده است.

قائد ادامه می دهد شاید این حرف برای مردم در زمانه ما کمی تحقیر امیز و ساده انگارانه باشد.در بعد ها ما مدل های متنوع پوشش غربی ها در اجتماع را داشتیم مدل های مختلف مو مردانه کروات ها که جز اساسی پوشش مردانه بود.

در کودکی مان محو سرسرا ها و حوض های بزرگی در حیاط خانه ها می شدیم که بعد ها در بزرگسالی برایمان دیگر بزرگ و ترسناک نبودند.

در کودکی ما توپ های سه تیکه و گل کوچیک بازی و خاطره بود.زمین خوردن ها در زمین های خاکی و آسفالت .خوردن توت در درخت های کنار پیادرو.

کلاس های درس شلوغ و نیمکت های سه نفره.کتاب فارسی با داستان کوکب و پتروس.صف های شلوغ شیر و کوپن ها.اینها و بیشتر از اینها نوستالژی ما بود.

فکر می کنم که در عین سختی ها ولی ساده بودن ها حالمان خوب بود.خوب خوب.نه تظاهر به خوبی .اما سهم فردا ها و نسل های بعد چیست؟

آنها از کودکی شان برای خودشان و دیگران چه می گویند.یعنی در فرداها اندازه گوشی های همراه ماشین های حساب کامپیوترها و صفحات نمایش تلویزیون ها می شود نوستالژی .می شود خاطره.و آهی می کشند که ای یادش بخیر.

 

برای هرکدام از ما پیش آمده که علایقمان را در نگاه دیگران جستجو کرده ایم.نقاط اشتراک مان محملی برای یک ارتباط شده است.

تعبیری است که می گوید ما آینه یکدیگریم.تاثیر پذیری از عواطف و رفتارهایمان را در دیگران می یابیم.

دیر زمانی نیست که با ولع خاصی می خوانم از هر فرصتی برای جستجو کتاب های جدید و موضوعات مورد علاقه ام استفاده می کنم.و این عادت در ابتدا با صفحات کم و منابع پیشنهادی خواندنی و خوب در من شکل گرفت.که اکنون به یک علاقمندی خارج از تصورم مبدل شد انگار که بدون خواندن زنده نیستم.

و اما یکی از این آینه های من نویسنده بسیار کتاب خوانده آلن جیکوبز است که نوشته ای از آن را نقل می کنم:و چنین بود که آموزش من با تاخیر با تردید تصادفی و تقریبا نا محتمل و باورنکردنی آغاز شد.مطمئن نبودم که چه فایده ای برایم دارد تاکید چه کسی را برایم می اورد یا اتمامش چقدر طول می کشد.چیزی به من می گفت تا ابد واما برای اولین بار این دغدغه های اصلی ام نبودند.تنها در اتاقم نفس بریده و خسته وسواسم نسبت به پیشرفت شخصی را فراموش کردم.می خواستم خودم را گم کنم می خواستم بخوانم .بجای پر کردن جا های خالی می خواستم جای خالی باشم که پر می شود.

 

این جمله را در میان کتابی از آلن جیکوبز شکار کردم.من نیز مانند بقیه در مطالعه کتاب ها به دنبال کشف چیزهای تازه ام.چیزی که بنا بر حرف دوست عزیزم شاهین کلانتری از آن به عتوان جنون کتاب یاد می کنم.خارق العاده است که میلیون ها نسخه کتاب در دنیا است که هرکدام روایت داستانی از کشفیات و وقایعی است که در حجمی کوچک در اختیار ماست .

این سئوال برای خود من هم بارها پیش آمده و من را به فکر واداشته حتی مقایسه می کنم که کتاب ها چه تاثیری بر میزان فهم شعور و درکم از زندگی می گذارد تا چه حد توانسته باعث بهبود روابط اجتماعی ام شود.و قرار است همراه با آنها چه قله ای را فتح کنم.

و باز مراجعه میکنم به جیکوبز که می گوید:بنابر این هیچ چیز خواندن یا گوش سپردن سونات های موتسارت و یا تماشای نقاشی های رافائل ضرورتا شخصیت کسی را دگرگون یا بهتر نمی کند.همانطور که زمانی دانشمند قرن هجدهم جی سی لیختنبرگ نوشت:کتاب مثل آینه است اگر الاغی به درون آن نگاه کند نمی توان که انتظار داشت یکی از حواریون را در آن ببینید.

 

امروز صبح در میانه خواب و بیداری در کشف و تفکر و رویاها به نکته ای جالب برخوردم.و این موضوع ذهنم را درگیر کرد.برای هرآنچه در زندگی تصمیم گرفتم و عمل نکردم باعث حسرت و پشیمانی بود.و برای آنچه قدم بر داشتم و محقق کردم پیروزی و رضایت داشتم.

متاسفانه در شرایطی به سر میبریم که هروز نسبت به قبل شرایط نابسامان تر است.و تصمیمات هروز سخت تر و چالش بر انگیز.ما همواره با تصمیماتمان زندگی می کنیم.رضایت درونی از تصمیم هایی می گیریم که در گذر زمان فوایدی عایدمان میشود.

تصمیمات اگر در وقت مقتضی خود که شرایط برایمان فراهم کرده به درستی اتخاذ شود نتیجه ای جز پیروزی نخواهد داشت.گاهی خود را برای تصمیم هایی که در اثر مشورت های درست یا غلط سرزنش می کنیم.اما باید دانست که همیشه فرصت ها به شکل های گوناگون در مسیر ما قرار می گیرند.

در همین زمینه نقل قولی از نویسنده محبوبم بنجامین هاردی می اورم که می گوید:راهبردهای خودبهبودی که محیط را در درجه اول اهمیت قرار نمی دهد در اشتباهند.چنین راهبردی شاید د عصر دیگری که تمام دنیا زیر انگشتان شما نبود جواب می داد .اما اغواها در عصر ما بسیار قوی هستند وابستگی به دوماپین ریشه دار .اندوهناک اینکه بسیاری از نسل جدیدی ها پیش از آنکه مسیر درست را انتخاب کنند شکست می خورند.

هیچ نسلی هرگز اینگونه تحت آزمون های دشوار اختلالات وسوسه بر انگیز و امتناع کننده شیمیایی قرار نگرفته بود.

 

 

استراتژی خوب استراتژی بد عنوان کتابی است که به برسی راه کارهای موقفق مدیران در شرکت های گوناگون می پردازد.

در بخشی از صحبت های نویسنده با یکی از مدیران شرکت های گرافیکی این مدیر اهداف برنامه 20/20 را در نظ دارد.بر اساس این برنامه 20 درصد شاخص سود آوری سالیانه و 20 درصد بهبود کیفیت در کار و خدمت رسانی به مشتریان در نظر گرفته شده است.

قدرت و مهارت به عنوان بازوهای موفقیت شناخته میشود ولی چیزی که بیش از هر چیز اهمیت دارد میل به موفقیت و برتری است.

 

 

بسیار برایم اتفاق افتاده که با نگاه دقیق اوضاع و احوال دور و برم را با دقت در نظر می گیرم.سوژه ها همیشه و همه جا در کنار ما در حال اتفاق افتادن هستند.بیشتر نویسندگان بزرگ ساعت ها و روزها برای یافتن موضوعاتی بکر و تازه از محل کارو خانه بیرون میزدند تا موضوع نوشتن تازه ای بیابند.

این مقدمه ای است برای اینکه نگاه نویسنده و یک کنشکر جامعه نگاهی دقیق بین است.در یک ظهر تابستان به قصد خرید چای که برای مادرم از نان هم واجب تر است بیرون زدم و به فروشگاه نزدیک و خلوت در ساعتی از روز که معمولا مشتری حضور ندارد رفتم.

به زحمت قفسه مربوطه را یافتم.در این راهرو دو خانم فروشنده یک نفر نشسته و دیگری ایستاده مشغول تبادل نظر بر سر چیدن قفسه ها بودند.خانمی که نشسته بود از ایده هایش برای بهتر دیده شدن اجناس برای قفسه های خالی می گفت و دیگری با حالت خمیده ای به قفسه ها تکیه داده بود و مرتب زمان صرف نهار را گوش زد میکرد.در حالی که خانمی که نشسته بود سعی داشت از او نظرات سازنده ای برای بهبود چیدمان بگیرد.

خریدم را کوتاه انجام دادم و از فروشگاه بیرون زدم.بازگشتم و پشت میزکار نشستم و مشغول نوشتن به این موضوع نگاه دیگری داشتم.

ما همواره در انجام اموری که بهمان واگذار می شود قضاوت میشویم.چه خوب میشود که ما در هر کاری حتی اگر بصورت موقت است و علاقه ای بدان نداریم موثر و مفید ظاهر شویم.بی انگیزه گی و انجام امور روزانه تنها با هدف انجام تعهدات برای یک کار ملال آور میشود.

جامعه نیاز به افراد پویا و خلاق دارد.ما در کشور دچار مشکل عدم بهره وری هستیم.کارمان کیفیت لازم را ندارد.چرا چون به حداقل ها اکتفا می کنیم.

حتی دیگرانی را نیز که علاقه و کار را الویت امور خود قرار می دهند با حرف های نیش و کنایه می آزاریم و نکوهششان می کنیم.

در جایی خواندم مردم ژاپن مردن در اثرکار زیاد را افتخاری بزرگ می دانند.

دنیای مان را به سهم خود برای دیگران و خودمان به جایی زیباتر بدل کنیم.زیبا بسازیم .زیبا بنویسیم.زیبا بخوانیم.

امروز چند تا از توصیف های بیژن نجدی در مجموعه داستان یوزپلنگانی که با من دویده اند را جمع اوری کردم و برای علاقمندن به داستان پردازی می نویسم.بدون شک مطالعه آثار ادبی پر مغز می تواند در بهبود قدرت فکر و قلم مان تاثیر گزار باشد.

  • دستبند ها و کف دست هایش را آنقدر جلو گرفته بود که انگار می خواهد مشتی از هوای تاریک اتاق را به دیگری تعارف کند.
  • دهانش مثل ماهی تازه صید شده باز و بسته می شد.
  • زین و تسمه خیس شده به تنم چسبیده بود خراشم می داد مثل براده شیشه.
  • سینه پدر خیس عرق شد و تابستان یخ زده ای پیراهن سیاه را به تنش چسباند.
  • همان شب رودخانه برای رفتن تا دریا آنقدر با سر و صدا آبهایش را به تخته سنگ ها این طرف و آنطرف زده بود که مردم دهکده از خواب پریده بودند.

 

بنجامین هاردی می نویسد:

یکی از زیباترین و قدرت مند ترین لحظه های روز اول صبح و درست کمی بعد از بیداری است.

در این ساعت مغز آمادگی شروع و فعالیت در بالاترین سطح را داراست.

در این زمان می توانید با نوشتن یک فهرست از اهدافی که در روز به دنبال آن هستید  روز خود را آغاز کنید.

برای نوشتن این برنامه نیاز به یک مکان دارید.مکانی که هاردی انرا مکان مقدس می نامد.مکانی که در ان احساس راحتی می کنید.ذهن خود را باز بگذارید.مدیتیشن عبادت و ورزش مکمل نوشتن است.