تداعیی ها خاص ترین گوهره انسانی است که در افکار و امیال خود غرق است.اندیشه ای که جوهره نابی است از سایش فکرو ذهن.بر اوردی وجودی و قابل لمس.

تداعی  هایت را بنویس و دوباره فکر کن.این ملموس ترین بخش توست .خود خودت.

تا توانی به جان همدم محتاجان باش

به دمی و درمی یا قلمی و قدمی

رسالت من به دنیا شایدهمین است.کاری که زیستن را معنا می دهد.مفید واقع شدن احساس خوشبختی است.هرکسی را می توان کمکی کرد خدمتی .و این شاید حرکتی باشد برای تغییر .آنچه من از من ساخته نوشتن است.شاید احساسی را در کسی بر انگیزد شاید تلنگری باشد.از هرکسی کاری ساخته است و چه نیکو است که کار مفید فایده افتد.

برای تغییر برای زیستن دیر نیست تنها غنیمت می شماریم زمان را برای خدمت.

 

رفع فقر و استقرار عدالت…

از عدالت شروع می کنم کلمه ای که تنها یک کلمه نیست.من به اسانی از کلمه ها عبور نمی کنم.من عاشق کلمه ها هستم.

کلمه ها دنیایی از حرف اند.دنیایی از احساس دنیایی از سوال .برای پاسخ.کلمه ها یکی از بزرگتری قدرت های بشری اند.قدرتی که می تواند به مانند امواجی سهمگین فرود اید و جمعی بزرگ از انسانها را گرد اورد.جنبشی ایجاد کند اتحاد را تقویت کند و یا حتی باعث نفرت شود.

عدالت واژه ای است که معنایش تقسیم برابری است.به برابری که میرسیم همان استقرار تساوی در همه چیز .سهم بردن از بهایم در زندگی به حد متوسط .چیزی که در دنیای امروز جایش خالی است.چیزی است غریب اما ملموس.نمودهایش را در همه جا می شود دید.حس کرد.سوزشی دردناک از درون .در میان کاخ ها خودرو ها بانک ها .سفرها.در میان خانه های حاشیه شهر.در میان فقر .در میان هرچیز که برای عده ای میشود سر خوشانه ای غرور انگیز و برای عده ای آهی از سر دل.

فقر و عدالت دو نیرویی که بر هم اثر مستقیم و متقابل دارند.کاستن از یکی به ازدیاد دیگری می انجامد.فقری که بشر همواره در کاستن اش کوشیده و آرمانی که عدالت باشد در پی اش دویده.اما تا چه حد تا به کجا و تا به کی.آیا می شود پایان خوشی برایش متصور بود.

 

 

 

 

 

 

 

بطری اب را از کنار میز بر می دارم مقدار کمی اب مانده که سهم گلدان کوچک روی میز است.گلدانی که به تازگی جایش را روی میز من پیدا کرده در گوشه سمت راست میز و پشت به چراغ مطالعه.با دیدن اش ادم احساس می کند چهره کودک دختر فقیری را می بیند که تنها گلدان پولک پولکش است. که می خواهد نو نوار جلوه اش دهد.شاخه های اویزان باریک و واره افته اش شبیه کودکان گرسنه ای است که از نبود غذا حتی اختیار دستان استخوانی شان را هم ندارند.مانند تاندول های پاره شده که با زحمت به هم وصله شده تا تکه تکه نشوند.

با احتیاط دست به این شاخ و برگ های کوچک میزنم و مانند مادری تیمارش می کنم.گرمای نور چراغ .نم نم آبی که عطش مدت ها تشنگی را از معده ای که هضم برایش مشکل است و آب را قطره قطره فرو می دهد و انتظار.انتظار مانند مراقبی که در پشت اتاق های درمانگاه منتظر است تا خبری خوش از بیمار برسد.از شکفتن و سر براوردن برگ های سبز.

 

دیروز فیلمی دیدمم با عنوان نابغه داستان این فیلم زیبا و تحسین بر انگیز که از ساخته های کشور انگلستان به کارگردانی مایکل گرند بود. روایت ویراستار و نویسنده ای نو ظهور  را به نمایش می گذاشت در دهه 30 و 40 در ایالات متحده امریکا.

داستان اینگونه اغاز می شود که نویسنده جوانی که در تلاش است تا نوشته هایش  را  به ناشران ارائه کند و سعی میکند تا نظر مثبتشان را برای انتشار کتابش جلب کند موفق نمی شود .تا اینکه بر سر راهش نا خوداگاه به مدیر و ویراستاری مشهور بر می خورد. که بعد از  خواندن نوشته های این نویسنده جوان که بعد ها نامش برای ما( توماس وولف) مشهورآشکار میشود تصمیم می گیرد نوشته های او را با تغییراتی به چاپ برساند.

شخصیت دوستانه (جود لاو) در نقش  وولف در کنار انزوایی که نوشتن برای او ایجاد کرده بود موجب دوستی صمیمانه و بی اندازه نزدیک به مکسول مدیر انتشارات می شود.

انها از آن روز به بعد تقریبا هروز با یکدیگر ملاقات می کنند و نظراتشان را برای تغییرات بر روی رمان وولف با یکدیگر در میان می گذارند.

همه چیز به خوبی پیش می رود و آن دو موفق می شوند بعد از مدت ها تلاش کتاب را منتشر کنند.وولف که خسته از کار شبانه روزی است تصمیم می گیرد برای یک سفر تفریحی به اروپا برود.در این بین مکسول خود را اماده می کند تا نظر منتقدان و خوانندگان کتاب را جویا شود که از غذا با اقبال خوبی مواجه می شود و این سر اغاز راه  موفقیت ها برای وولف می شود.

در این بین همسر وولف که از توجه بیش از اندازه همسرش به کار و غرق شدن او در نوشتن و وقت گذرانی با مکس دچار مشکلات روانی شده قصد می کند که موضوع خودکشی اش را با وولف و مکس در میان بگذارد.

 

بعد از موفقیت کتاب اول وولف دچار نوعی غرور و سرور می شود چنان که دست به اقدامات خارج از اخلاق می زند.در این دوره نویسنده ای که بارها نامش از دهان وولف و همچنین مکس شنیده می شود فیتر جرالد رمان نویس مشهور است. که از غذا بعد از نوشتن گتسبی بزرگ دچار برخی نابه سامانی ها در زندگی شده که موقعیت شغلی و حرفه ای اش را تحت تاثیر قرار داده است.وولف بارها به جرالد می تازد و او را سرزنش می کند.

اما کار کتاب دوم با گفتن این کلمه به وولف که تو یک نابغه ای و باید ادامه دهی دوباره از سر گرفته می شود.کتاب دوم به مراتب حجم بزرگتری دارد و مکس سعی می کند وولف را متقاعد کند تا بخش های زیادی از نوشته هایش را  حذف کند.اما وولف از این درخواست مکس تا جای ممکن تفره میرود بلخره بعد از ماهها نوشتن و ویراست کتاب برای چاپ اماده می شود.

ولی داستان موفقیت انسان ها همیشه پایان خوشی ندارد و بلخره روزی چرخ گردان زندگی از حرکت باز می ایستد.برای ولف این اتفاق در اوج شهرت و جوانی با تجمیع انبوهی از تومرها در مغزش می افتد.جایی که دیگر دیر شده و وولف فصل زندگی اش در کنار برگ های سفید و قلم هایی که دیگر او را در دست نمی فشرند به پایان می رسد.

دانستن فقط مطالعه نیست.فیلم خوب و سفر نیز مطالعه است.