تا حالا شده به متن یک آگهی توجه کرده باشید که در انتها فروشنده نوشته از تماس غیر ضرور بپرهیزید و برای وقت یکدیگر اهمیت قائل شویم.

ولی تا چقدر می تواند ما را مجاب کند که معنای واقعی زمان را دریابیم چیزی است که به خودمان بستگی دارد.

و بزرگی دیگر می گوید:اگر می خواهید بدانید که چقدر دنیا وقت دارید و انبوهی کار انجام نشده سری به قبرستان ها بزنید.

به عقیده من زمان مانند ماهی تازه صید شده ای است که اگر دقت نکنیم از میان دستانمان می لغزد و می افتد.

اینشتین می گوید:اگر مردم بدانند که چقدر زمان اهمیت دارد و ثروتی بی همتا و غیر قابل اندازه گیری اینگونه آنرا ضایع نمی کنند.

خود من با این که مدت زیادی نیست که این معقوله را به معنای درک کرده ام وهروز با فهرستی از کارهایی که می بایست انجام شود شروع می کنم تبدیل به یک انسان خسیس در صرف زمان شده ام.حالا برای هر اموری که خارج از دفتر من باید انجام پذیرد با وسواس فکر می کنم.چه راهی چه ساعتی مناسبترین زمان است.تا کمترین وقت تلف شده را داشته باشم.

 

[

نسخه ای برای روزهایی که دچار ملال و نا امیدی می شویم.زمانی که زیر بار انواع فشارها خسته به کنجی در خود فرو می رویم.تنها در این زمان است که نباید خود را محکوم به شکست بدانیم و خود را ملامت کنیم.

ویکتور فرانکل پزشک و نویسنده کتاب انسان در جستجو معنا واقعه ای را به تصویر می کشد که لحظه لحظه با این شرایط به معنای واقعی بغرنج و غیر قابل تصور زندگی می کند .اما چیزی که او را پایدار و شرایط را محتمل برایش می کند صبر بردباری و تلاش برای زنده ماندن است.در جایی که هیچ چیزی به کمک انسان نمی اید نه پول معنا دارد و نه داشتن حسن شهرت و مقام.تو فقط برای زندگی می جنگی.

بخش هایی از این روایت را در اردوگاه کار اجباری آشویتس از زبان ایشان می اورم.

-تنها به هر زندانی این فرصت داده می شد که نام و یا حرفه ای ساختگی برای خود بر بگزیند.سرپرست زندانیان تنها به شماره اسرا علاقمند بود.

-در فکر هر زندانی تنها یک اندیشه جولان می داد خود را برای خانواده اش که در انتظار او بود زنده نگاه دارد.

-ما به سمت مقصدی هولناک در حرکت بودیم.بدون اینکه بدانیم کجاست.در میان این تشویش و التهاب صدای فریادی به گوش رسید آشویتس!بله نامی که مو بر تن همه کس راست می کرد.اتاق های گاز .کوره های آدم سوزی.کشتارهای جمعی.

-در روانپزشکی حالتی است بنام توهم رهایی .مرد محکوم به مرگ در چنین لحظه ای پیش از اینکه حکم اجرا شود این توهم برایش پیش می اید که احتمالا در اخرین لحظه از مرگ رهایی خواهد یافت.

-در آلونکی که احتمالا گنجایش دویست نفر را داشت هزاروپانصد نفر را جا داده بودند.ما از سرما می لرزیدیم.گرسنه بودیم و جای کافی برای همه نبود.در مدت چهار روز یک تکه نان پنج اونسی تنها چیزی بود که غذای ما را تشکیل می داد.

-افسر اس.اس سرتاسر اندامم را بر انداز کرد.تردید را در چهره اش خواندم.دست هایش را روی شانه ام گذاشت تلاش کردم خودم را نیرومند جلوه دهم.معنای این گزینش بودن یا نبودن.رفتن به سوی کوره های ادم سوزی و یا فرصتی دوباره برای زیستن.

-ما را گله وار به سوی اتاقی راندند.که بایستی موهای بدنمان تراشیده می شد.نه تنها سرمان را تراشیدند بلکه تار مویی نیز بر بدنمان باقی نماند.ما به سختی می توانستیم همدیگر را به جا آوریم.هنگامی که منتظر بودیم تا نوبتمان فرا رسد متوجه شدیم تن برهنه ما تنها چیزی بود که برایمان باقی مانده بود.ما همه چیزمان را از دست داده بودیم.

-ما بخوبی می دانستیم که چیزی برای از دست دادن نداریم مگر زندگی مسخره و تن عریان خود.

 

 

 

 

هنرمند آتشفشان شوق است.در درونش گدازه های شور هیجان و معرفت غلیان می کند.او برای اثرش مانند کودکی نوپا می گرید.می خندد.حرص می خورد.گرسنه می شود.خسته می شود.او به انتها می اندیشد او جوانه های رشد را با هوای طاهر نفس و آب زلال عشق و نوری با گرمای دستانی توانا مراقبت می کند.

او صبح را برای آغازی دوباره و شب را برای تفکری عمیق دوست دارد.به تغییر و تحول پایبند است.او هم انسانی عادی است و هم نیست.نیست چون درکش از اطراف دقیق تر است به جزئیات با نگاهی عمیق خیره می شود.

او در دیگران به دنبال کسی مانند خود است.از مصاحبت با افرادی که به علایقش متوجه اند لذت می برد.او بی تفاوت نیست هنر هیچگاه نگاهی یک سویه نداشته و نمی تواند چنین باشد.هدف او تنها خلق اثری برای درامد نیست او برای اثر گذاشتن می کوشد به جاودانگی می اندیشد.

او حیایی دارد که نمونه اش را کمتر می توان سراغ گرفت.حیایی که وقتی پرده هایش را پس بزنی زلالییت عشق و زندگی می یابی.او قدردان است بیش از آنکه دیگران قدردان او باشند .او همه چیز را در خدمت به خلق می بیند.او مرگ را فقط در جایی می بیند که اثرش دیگر زنده نیست.شاداب نیست.با طراوت نیست. حرف نمی زند.

او شیفته است.عشق ورزیدن به کارش.چنان که او را از همه لذت ها در بیرون از اتاق کارش باز می دارد و لذتی زیباتر ودلچسب تر نمی یابد.او تنها به زمان به ثانیه ها و دقایق خسادت می ورزد.زمانی برای بازگشت و شاید شروعی دوباره.

او به تن و سلامتی و ایستادگی و چشمان بینایش حساس و متعهد است.جسم را در خدمت ذهن و ذهن را آسوده برای تفکر و خلق می یابد.او خود را وقف می کند.بی منت.او یک منادی است یک راهنما.او تشنه آموختن و دریایی از بخشیدن آن چیزی است که خود یافته تا به دیگران بیاموزاند.