داشتم مقاله و یا به تعبیری جستار از محمد قائد می خواندم در مورد نوستالژی.

او در نقل قول از ملک الشعرای بهار می گوید روزگارشان اینقدر جهان وسعت نداشت و اینقدر فکر جوانان لاغر نبود.چیزی که او می گوید از آن دوران بیماری وبا خفقان و اعدام توسط شاه بوده است.

قائد ادامه می دهد شاید این حرف برای مردم در زمانه ما کمی تحقیر امیز و ساده انگارانه باشد.در بعد ها ما مدل های متنوع پوشش غربی ها در اجتماع را داشتیم مدل های مختلف مو مردانه کروات ها که جز اساسی پوشش مردانه بود.

در کودکی مان محو سرسرا ها و حوض های بزرگی در حیاط خانه ها می شدیم که بعد ها در بزرگسالی برایمان دیگر بزرگ و ترسناک نبودند.

در کودکی ما توپ های سه تیکه و گل کوچیک بازی و خاطره بود.زمین خوردن ها در زمین های خاکی و آسفالت .خوردن توت در درخت های کنار پیادرو.

کلاس های درس شلوغ و نیمکت های سه نفره.کتاب فارسی با داستان کوکب و پتروس.صف های شلوغ شیر و کوپن ها.اینها و بیشتر از اینها نوستالژی ما بود.

فکر می کنم که در عین سختی ها ولی ساده بودن ها حالمان خوب بود.خوب خوب.نه تظاهر به خوبی .اما سهم فردا ها و نسل های بعد چیست؟

آنها از کودکی شان برای خودشان و دیگران چه می گویند.یعنی در فرداها اندازه گوشی های همراه ماشین های حساب کامپیوترها و صفحات نمایش تلویزیون ها می شود نوستالژی .می شود خاطره.و آهی می کشند که ای یادش بخیر.