[

بدون شک هر یک از ما در دنیای کتاب ها نویسندگانی را دنبال می کنیم که بیش از هر کسی نثر علایق و قلمشان را می پسندیم .چخوف یکی از نویسندگانی است که موزد اقبال خیلی هاست او چنان داستان مینوشت که خواننده را تا اخرین لحظه با داستانش همراه می کند.هنوز هم بعد از گذشته بیش از یکصد سال از فقدانش داستان هایش برای ما تازه است و روایت اش آشناست.در این زیر قسمت هایی از داستان محبوب تمشک را آورده ام که بی ربط با حال امروزمان نیست.

بخش هایی از داستان تمشک از چخوف

شما نگاهی به این زندگی بیاندازید به وقاحت و بیکارگی صاحبان زور و جهل و حیوان صفتی ضعفا.هرجا را که نگاه کنی فلاکت است و عجز و نیاز و مستی و دروغ گویی و درویی…با این همه در تمام خیابانها و خانه ها سکوت و آرامش حاکم است و از پنجاه هزار نفر آدمی که توی شهر زندگی می کنند حتی یکی صدایش را به اعتراض بلند نمی شود.ما آدم هایی را می بینیم که روز میروند بازار پی خرید مایحتاج غذاشان را می خورند خواب شبشان به راه است مدام مزخرف می گویند تشکیل خانواده می دهند پیر می شوند و با خوش بختی مرده هاشان را به گورستان میبرند اما آنهایی را که رنج می کشند نمی بینیم و حتی صداشان را نمی شنویم .انگار که وقایع دهشتناک زندگی همیشه جایی پشت پرده اتفاق م یافتد.همه چیز آرام و آسوده است و تنها آمار بی زبان است که اعتراض می کند :فلان قدر آدم کارشان به جنون کشید فلان قدر سطل ودکا مصرف شده فلان قدر بچه از گرسنگی تلف شدند …این طور که پیداست اصلا چنین ترتیبی لازم است .ظاهرا آن کسی که خوشبخت است غمی ندارد چون بدبختها بارشان را خاموش به دوش می کشند و اگر این سکوت نباشد خوشبختی دیگر ممکن نیست.این یک هیپنوتیزم عمومی است.باید پشت در هر خانه آدم خوشبخت و راضی یکی با پتک بایستد و مدام با ضربه هاش یاداوری کند که آدم های بدبخت هم هستند و هرچقدرهم او خوشبخت باشد دیر یا زود زندگی آن رویش را هم نشانمان می دهد.

و فلاکت بلا درد و فقدان به سراغمان می اید.آن وقت است که دیگر کسی نه میبیندمان نه صدامان را میشنود.مثل همین حالایی که ما رنج دیگران را نمی بینیم و ناله شان را نمی شنویم.اما آدم پتک به دستی در کار نیست و خوشبختها زندگی شان را می کنند و از غم و غصه های ناچیز زندگی به راحتی آشفته می شوند.عین بیدی که از نسیمی به لرزد و باز همه چیز بر وقف مراد می شود.