از تیتر پست امروز شاید شما هم فکر کنید که استعداد داشتن و یا مهارتها بیشتر اکتسابی است تا انتصابی ولی اجازه بدهید تا شما را با نظرات کلییر بیشتر آشنا کنم.او در همین رابطه در کتابش می نویسد:

بطور خلاصه باید گفت ژن ها تقدیرتان را مشخص نمی کنند بلکه حوزه فرصت هایتان را مشخص می کنند نمی توانند چیزی را از قبل تعیین کنند .زمینه هایی که از لحاظ ژنتیکی برای شما محیا شده اند تا در آن موفق شوید.زمینه هایی هستند که عادت ها در آن برای شما رضایت بخش ترند.

رمز موفقیت ان است که تلاش های خود را به سمتی هدایت کنید که هم شما را به هیجان می اورند و هم با مهارت های طبیعی تان هماهنگ اند.تا بلند پروازی تان را با توانایی هایتان همسو کنند.

 

بنا به نظر کارشناسان و محققان حوزه های اقتصادی و بیکاری جمعیتی برای برون رفت از بیکاری در دوران رکود اقتصادی می توان سه راهکار  را در نظر داشت.

1-در صورت نبودن کار در منطقه مورد نظرتان می توانید نقل مکان و مهاجرت کنید.

2-در یافتن شغل بطور مستمر کوشا باشید.در هر جایی مانند روزنامه ها آگهی های اینترنتی و وب سایت های کاریابی.

3-گذراندن و قبول کاری بطور موقت و یا پاره وقت.با هدف یافتن شغل مناسب تر و نزدیک به تخصص و تحصیلاتتان.

اینها را به نقل از مگ آردل نویسنده اکونومیست می اورم که او نیز با بحران بیکاری در دوران رکود اقتصادی در امریکا دست و پنجه نرم کرده بود.و حالا در کتابش تجربیاتش را بیان کرده است.

 

 

برای هرکدام از ما پیش آمده که علایقمان را در نگاه دیگران جستجو کرده ایم.نقاط اشتراک مان محملی برای یک ارتباط شده است.

تعبیری است که می گوید ما آینه یکدیگریم.تاثیر پذیری از عواطف و رفتارهایمان را در دیگران می یابیم.

دیر زمانی نیست که با ولع خاصی می خوانم از هر فرصتی برای جستجو کتاب های جدید و موضوعات مورد علاقه ام استفاده می کنم.و این عادت در ابتدا با صفحات کم و منابع پیشنهادی خواندنی و خوب در من شکل گرفت.که اکنون به یک علاقمندی خارج از تصورم مبدل شد انگار که بدون خواندن زنده نیستم.

و اما یکی از این آینه های من نویسنده بسیار کتاب خوانده آلن جیکوبز است که نوشته ای از آن را نقل می کنم:و چنین بود که آموزش من با تاخیر با تردید تصادفی و تقریبا نا محتمل و باورنکردنی آغاز شد.مطمئن نبودم که چه فایده ای برایم دارد تاکید چه کسی را برایم می اورد یا اتمامش چقدر طول می کشد.چیزی به من می گفت تا ابد واما برای اولین بار این دغدغه های اصلی ام نبودند.تنها در اتاقم نفس بریده و خسته وسواسم نسبت به پیشرفت شخصی را فراموش کردم.می خواستم خودم را گم کنم می خواستم بخوانم .بجای پر کردن جا های خالی می خواستم جای خالی باشم که پر می شود.

 

این جمله را در میان کتابی از آلن جیکوبز شکار کردم.من نیز مانند بقیه در مطالعه کتاب ها به دنبال کشف چیزهای تازه ام.چیزی که بنا بر حرف دوست عزیزم شاهین کلانتری از آن به عتوان جنون کتاب یاد می کنم.خارق العاده است که میلیون ها نسخه کتاب در دنیا است که هرکدام روایت داستانی از کشفیات و وقایعی است که در حجمی کوچک در اختیار ماست .

این سئوال برای خود من هم بارها پیش آمده و من را به فکر واداشته حتی مقایسه می کنم که کتاب ها چه تاثیری بر میزان فهم شعور و درکم از زندگی می گذارد تا چه حد توانسته باعث بهبود روابط اجتماعی ام شود.و قرار است همراه با آنها چه قله ای را فتح کنم.

و باز مراجعه میکنم به جیکوبز که می گوید:بنابر این هیچ چیز خواندن یا گوش سپردن سونات های موتسارت و یا تماشای نقاشی های رافائل ضرورتا شخصیت کسی را دگرگون یا بهتر نمی کند.همانطور که زمانی دانشمند قرن هجدهم جی سی لیختنبرگ نوشت:کتاب مثل آینه است اگر الاغی به درون آن نگاه کند نمی توان که انتظار داشت یکی از حواریون را در آن ببینید.

بارها جمله شکست مقدمه پیروزی است را از زبان افراد دارای تجربه و مربیان کلاس های توسعه فردی و موفقیت شنیده ایم.اگر شکستی را جربه نکرده ایم در واقع کاری انجام نداده ایم.و یا دست به اقدام زدن و شکست خوردن بهتر از این است که کاری نکرد.چرا که اگر تلاشی منجر به پیروزی نشود حتما راه دیگری هست.

در همین رابطه مگان مک از قول دو تن دیگر می نویسد:

شما اشتباهات و کشمکش های افراد موفق را نمی بینید.

و می گوید:ما اغلب به جاهایی بر می خوریم که انتها ناپذیر هستند و به نقطه نهایی نمی رسند.همچنین استیون نورتیک :ما به این دلیل احساس ناامنی می کنیم که دائما خود واقعی مان را با آن چیزی که دیگران از خودشان ارائه می دهند مقایسه می کنیم.

 

امروز صبح در میانه خواب و بیداری در کشف و تفکر و رویاها به نکته ای جالب برخوردم.و این موضوع ذهنم را درگیر کرد.برای هرآنچه در زندگی تصمیم گرفتم و عمل نکردم باعث حسرت و پشیمانی بود.و برای آنچه قدم بر داشتم و محقق کردم پیروزی و رضایت داشتم.

متاسفانه در شرایطی به سر میبریم که هروز نسبت به قبل شرایط نابسامان تر است.و تصمیمات هروز سخت تر و چالش بر انگیز.ما همواره با تصمیماتمان زندگی می کنیم.رضایت درونی از تصمیم هایی می گیریم که در گذر زمان فوایدی عایدمان میشود.

تصمیمات اگر در وقت مقتضی خود که شرایط برایمان فراهم کرده به درستی اتخاذ شود نتیجه ای جز پیروزی نخواهد داشت.گاهی خود را برای تصمیم هایی که در اثر مشورت های درست یا غلط سرزنش می کنیم.اما باید دانست که همیشه فرصت ها به شکل های گوناگون در مسیر ما قرار می گیرند.

در همین زمینه نقل قولی از نویسنده محبوبم بنجامین هاردی می اورم که می گوید:راهبردهای خودبهبودی که محیط را در درجه اول اهمیت قرار نمی دهد در اشتباهند.چنین راهبردی شاید د عصر دیگری که تمام دنیا زیر انگشتان شما نبود جواب می داد .اما اغواها در عصر ما بسیار قوی هستند وابستگی به دوماپین ریشه دار .اندوهناک اینکه بسیاری از نسل جدیدی ها پیش از آنکه مسیر درست را انتخاب کنند شکست می خورند.

هیچ نسلی هرگز اینگونه تحت آزمون های دشوار اختلالات وسوسه بر انگیز و امتناع کننده شیمیایی قرار نگرفته بود.

 

 

استراتژی خوب استراتژی بد عنوان کتابی است که به برسی راه کارهای موقفق مدیران در شرکت های گوناگون می پردازد.

در بخشی از صحبت های نویسنده با یکی از مدیران شرکت های گرافیکی این مدیر اهداف برنامه 20/20 را در نظ دارد.بر اساس این برنامه 20 درصد شاخص سود آوری سالیانه و 20 درصد بهبود کیفیت در کار و خدمت رسانی به مشتریان در نظر گرفته شده است.

قدرت و مهارت به عنوان بازوهای موفقیت شناخته میشود ولی چیزی که بیش از هر چیز اهمیت دارد میل به موفقیت و برتری است.

 

 

بسیار برایم اتفاق افتاده که با نگاه دقیق اوضاع و احوال دور و برم را با دقت در نظر می گیرم.سوژه ها همیشه و همه جا در کنار ما در حال اتفاق افتادن هستند.بیشتر نویسندگان بزرگ ساعت ها و روزها برای یافتن موضوعاتی بکر و تازه از محل کارو خانه بیرون میزدند تا موضوع نوشتن تازه ای بیابند.

این مقدمه ای است برای اینکه نگاه نویسنده و یک کنشکر جامعه نگاهی دقیق بین است.در یک ظهر تابستان به قصد خرید چای که برای مادرم از نان هم واجب تر است بیرون زدم و به فروشگاه نزدیک و خلوت در ساعتی از روز که معمولا مشتری حضور ندارد رفتم.

به زحمت قفسه مربوطه را یافتم.در این راهرو دو خانم فروشنده یک نفر نشسته و دیگری ایستاده مشغول تبادل نظر بر سر چیدن قفسه ها بودند.خانمی که نشسته بود از ایده هایش برای بهتر دیده شدن اجناس برای قفسه های خالی می گفت و دیگری با حالت خمیده ای به قفسه ها تکیه داده بود و مرتب زمان صرف نهار را گوش زد میکرد.در حالی که خانمی که نشسته بود سعی داشت از او نظرات سازنده ای برای بهبود چیدمان بگیرد.

خریدم را کوتاه انجام دادم و از فروشگاه بیرون زدم.بازگشتم و پشت میزکار نشستم و مشغول نوشتن به این موضوع نگاه دیگری داشتم.

ما همواره در انجام اموری که بهمان واگذار می شود قضاوت میشویم.چه خوب میشود که ما در هر کاری حتی اگر بصورت موقت است و علاقه ای بدان نداریم موثر و مفید ظاهر شویم.بی انگیزه گی و انجام امور روزانه تنها با هدف انجام تعهدات برای یک کار ملال آور میشود.

جامعه نیاز به افراد پویا و خلاق دارد.ما در کشور دچار مشکل عدم بهره وری هستیم.کارمان کیفیت لازم را ندارد.چرا چون به حداقل ها اکتفا می کنیم.

حتی دیگرانی را نیز که علاقه و کار را الویت امور خود قرار می دهند با حرف های نیش و کنایه می آزاریم و نکوهششان می کنیم.

در جایی خواندم مردم ژاپن مردن در اثرکار زیاد را افتخاری بزرگ می دانند.

دنیای مان را به سهم خود برای دیگران و خودمان به جایی زیباتر بدل کنیم.زیبا بسازیم .زیبا بنویسیم.زیبا بخوانیم.

امروز چند تا از توصیف های بیژن نجدی در مجموعه داستان یوزپلنگانی که با من دویده اند را جمع اوری کردم و برای علاقمندن به داستان پردازی می نویسم.بدون شک مطالعه آثار ادبی پر مغز می تواند در بهبود قدرت فکر و قلم مان تاثیر گزار باشد.

  • دستبند ها و کف دست هایش را آنقدر جلو گرفته بود که انگار می خواهد مشتی از هوای تاریک اتاق را به دیگری تعارف کند.
  • دهانش مثل ماهی تازه صید شده باز و بسته می شد.
  • زین و تسمه خیس شده به تنم چسبیده بود خراشم می داد مثل براده شیشه.
  • سینه پدر خیس عرق شد و تابستان یخ زده ای پیراهن سیاه را به تنش چسباند.
  • همان شب رودخانه برای رفتن تا دریا آنقدر با سر و صدا آبهایش را به تخته سنگ ها این طرف و آنطرف زده بود که مردم دهکده از خواب پریده بودند.