راز آن مرد

به نویسندگی مهدی واعظ شوشتری

روزی روزگاری در شهری حوالی تهران دختری زیبارو با چشمان درشت و موهای بلند بود بنامزری ،زری دختر کربلایی ممد حجره دار بازار زرگر ها بود.مردی با خداو بی نیاز از مال دنیا این تنها دخترش بود و بچه ای  دیگری نداشت ویا خدا نخواسته بود.زنش نازخاتون سر فرزند دومش دوام نیاورد و دران سال ای که شهر در قحطی و کمبود دارو د و دوا بود از دنیا رفت.

پس از ان تمام دارو ندار او زری بود و بس.

در این سالها که زری ذره ذره استخوان میترکانید و بزرگ می شد اوچشمش دنبال زن دیگری نرفت  با انکه مردم کوچه بازار امانش نمیدادند و دمی اورا آسوده نمی گذاشتند تا دوباره تجدید فراش کند اوزیر بار نمی رفت تا دخترش زیر دست نامادری بزرگ نشود.

صبح های یکشنبه زری با تنها دوست صمیمی اش ربابه که از بچه گیبا هم بزرگ شده بودند بر روال همیشگی راهی حمام شدند.

خنده های شیرینش و پچ پچ های این دو دختر همیشه صحنه هاییاز دعوا و جر و بحث پسرای عذب محله و بازار  شده بود ولی زریبه هیچ کدام محل نمی گذاشت این صحنه را بارها دیده بوده اند ودختران محله حسابی حسادت میکردند.

از میان ان جماعت یک نفر بود که حسابی چشمش دنبال زری بود اوپسر پاسبان شهر بود که از پس روزگار پدرش در دم و دستگاه بگیرو ببند حکومتی به نان و نوایی رسیده بود و هروز معرکه می گرفتوگذر را غرق میکرد تا از داستان های گریزو فرار دزدان و سیاسی هادر دم دستگاه پدرش برای پسران محله تعریف می کرد و بقیه چشم وگوششان را شش دونگ دست او می دادند.

پسری نسبتا قد بلند با عضلات درشت با کفش های خوابانده ودستمالی دور گردن و کت سیاه با پیراهن با دکمه های باز موهای فرچیزی بود که حتی پدرش هم از دستش آسی بود و هر دعوا و جدلیدر محله سر می گرفت سر نخش به آن میرسید.نامش فریبرز بود ودوستانش نامش را فری گذاشته بودند.

چند باری زمان برگشت زری از بازار یا حمام دیده بودند که فریبرزچند باری زمان برگشت زری از بازار یا حمام دیده بودند که فریبرزبا شیطنت هایی برای خود شیرینی و حمایت از زری جلو بقیه درآمده بود و دنباش کرده بود.از همین سو بود که خیلی ها حساب کاردستشان امده بود و یک جور نام فریبرز با زری می امد و کسی جراتنزدیک شدن به زری را نداشت ولی خود زری اصلا محلش نمی گذاشتو بی تفاوت از کنارش می گذشت چیزی که برای فریبرز خوش نمیامد و هر زمان در پی آن بود که روزی توجه زری را به خود جلب کند.

روزها از پی هم میگدشت زری حالا برای خودش دختری بزرگ و زیباشده بود که از هر انگشتش هزار هنر میریخت.

دیگر آن محله و کوچه ها برایش تازه گی نداشت به دنبال ان بود کههر طور شده برای تحصیلات عالیه به تهران برود.

اما پدرش طاقت دوری او را نداشت بارها تلاش کرده بود تا او رااز این تصمیم باز دارد ولی هر بار نا موفق بود تا اینکه کربلایی ممدتصمیم خواسته او شد .

با پسر برادرش جمشید در تهران تماس گرفت او را در جریان ماجراقرار داد.

جمشید از کودکی به تهران رفته بود و حالا در کار دلار و طلا به کارمشغول بود.

روز رفتن فرا رسید زری در حالی که اشک در گوشه چشمانش حلقهبسته بود و ربابه را در آغوش می کشید آماده رفتن شد کربلایی ممدکه طاقت نداشت حالا می بایست تنها می ماند.

زری از دور ساختمان ها را می دید تابلویی که مسافت کوتاهی تا تهرانرا نشان می داد حسابی ذوق وعلاقه داشت.

پیش تر هر زمان پسر عمویش از تهران می امد پیش انها از تهران وشلوغی وساختمان ها و بزرگی اش برایشان تعریف میکرد و این شدکه او را راهی کرد.

دم دمای ظهر بود پسر عمویش در گاراژ اتوبوس رانی سرگرم صحبتبا راننده ها بود زری از کنار شیشه نشسته بود او را دید خیلی از آخرینباری که دیده بودش فرق کرده بود و به وضع ظاهری اش رسیده بود.

قد و بالای بلند موهای دم اسبی و صورت تراشیده با شلوار کت وشلوار براق به تن داشت.

شلوار براق به تن داشت.

اتوبوس ایستاد جمشید به استقبالش رفت و با دست گلی او را بهسمت اتومبیل هدایت کرد.

هر دو حرکت کردند در راه جمشید که بنظر از دیدن زری خوشحالمیرسید در حال صحبت و تعریف از کار و بارش بود و زری خیابان هارا از نظر می گذراند.

بعد از گشت و گذاری جمشید او را جلوی درب منزل جدیدش پیادهکرد محله ای باصفا در مرکز شهر بود و جمشید آن را بعد از کلی دردسرتوانسته بود پیدا کند تا هم به محل کارش نزدیک باشد و هم گهگاهیکم و کسری زری را جور کند وبه اموراتش رسیدگی کند.

بعد از  گذر ازچند کوچه تو در تو که به زحمت  میتوانست ماشین را ازبین عابران عبور دهد به خانه ای در انتهای کوچه رسیدیم ساختمانیآجری با درختانی که شاخ و برگش تا بیرون از خانه و دیوارها امتدادداشت ساختمانی نقلی در مکانی ساکت و آرام که هر از گاهی با عبوردرشکه چی ها صدایشان به گوش میرسید .

زری به همراه جمشید وارد خانه شدند  صحنه ای زیباتر از انچهانتظارش را داشت می دید درختان و شاخ و برگ های سرسبز بهخوبی سایه ای دلچسب برای یک استراحت بعدظهر گاهی فراهمساخته بودند.

زری به دنبال جمشید کمی جلو رفت و پیرزنی را دید که روی ویلچرنشسته با چهره ای گشاده به زری خوش امد گفت.

ان پیرزن صاحب خانه بود که مدت ها بود بر اثر بیماریهای پا بر رویویلچر می نشست و ساکن طبقه همکف بود زری در ان لحظه به یادمادرش افتاد و پیرزن را در آغوش گرفت.

جمشید بعد از خالی کردن اسبابش  را تا درب اتاق حمل کرد و قول داددر هر زمانی که فرصت داشته باشد به زری سر بزند .

زری که سخت احساس خستگی میکرد بر روی کاناپه ای لم داد و چشمبه سقف دوخت .

اتفاقات و زندگی اش را کربلایی ممد ربابه و همه خاطرات شهرشرا در نظر گذرانید.او حالا احساس میکرد می باید برای ساختن یکزندگی تازه با تنهایی ها ،با مردم جدید،شهر و زندگی جدید آموختهزندگی تازه با تنهایی ها ،با مردم جدید،شهر و زندگی جدید آموختهشود.

روز بعد جمشید به دنبالش آمد و برای ثبت نام در دانشگاه راهی شدندبه دانشگاه که رسیدند جمشید از او جدا شد وقرار شد که شب هنگامبرای خرید های خانه به دنبالش بیاید ادرس و کروکی خانه جدید را

روی کاغدی نوشت و به دست زری داد تا زمان برگشت ان را به رانندههای تاکسی نشان بدهد.

ساعت نزدیگی های ظهر را نشان می داد زری در آن بحبوحه جمعیتکه برای ثبت نام امده بودند این سو آن سو سوال میکرد تا مراحل نامنویسی اش تمام شود ،پرسان پرسان اتاق ها را یکی پس از دیگری طیکرد در محوطه دانشگاه چشمش به دکه ای افتاد گرمای تابستان تاب وتوانش را گرفته بود از دکه چی خواست چیز خنکی بدستش دهد .

روسری را از رویش برداشت و خود را زیر سایبانی جا داد،زری درهمین حال دختری هم کنارش نشست عیتکی به چهره داشت با موهایبور و چهره ای کودکانه همینطور که رویش به محوطه دانشگاه بود بهزری گفت تازه واردی؟ ترم اولی؟زری گفت هان ان اره اره برای ثبت

نام آمدم .من سایه هستم دستش را جلو برد خوشبختم .سایه گفتبچه شهرستانی هستی زری اره همین حوالی تهران .خوب پس برای توتازگی داره خوب حالا خوابگاه داری یا جا زری نگذاشت حرف سایهتمام شود آره پسر عموم اینجا جایی برام دست و پا کرده.خوب خوبهراستی هم خانه نمیخواهی ..نمیدونم چرا خب اتفاقا خیلی خوبه ارهحتما .

کی کارت تمام میشه زری سایه دیگه تمامه خوب پس پا شو بریم.

زری حالا یک همخوانه و دوست تازه پیدا کرده بود روزها از پی هم

میگذشت زری هر چند وقت یکباری به کربلایی ممد نامه می نوشت وکربلایی هم در جواب نامه اش مقداری پول برایش میفرستاد.

فصل امتحانات گذشت و دانشگاه برای مدتی تعطیل شد حالا زریتصمیم گرفت که به شهرشان برگردد به کربلایی ممد نامه نوشته بود وخبر آمدنش را داده بود.

زری از سایه خداحافظی کرد و راهی شد دیگر مثل قبل از دیدن

شهرشان احساس شادی نداشت ولی دلش برای کربلایی می سوختشهرشان احساس شادی نداشت ولی دلش برای کربلایی می سوختاون تنها بود و چشم انتظار دلش برای ربابه هم تنگ شده بود وچندباری با تلفن جویای حالش شده بود.

کربلایی در وردی شهر انتظارش را می کشید دختر و پدر هم دیگررا در آغوش کشیدند زری حالا با زمان رفتنش فرق میکرد نوع لباسپوشیدنش و اداب و رفتارش حتی لهجه اش هم فرق کرده بود.

از میان کوچه و بازار گذر کرد جمشید که از نبودن زری حسابی آشفته

بود و از همه پرس و جو کرده بود در میان ازدحام بازار او را شناخت تانزدیکی های خانه دنبالش کرد .

کربلایی ممد حالا درد پایش هم به درد فراق از دخترش اضافه شده

بود و دوا و درمانی نداشت زری که حالا طبابت می خواند داروهاییگیاهی برایش اماده کرد و قول داد در سفر بعد او را برای مداوا بهتهران ببرد.

زمان برگشت رسید زری از قبل خود را برای حرکت آماده کرده بود دمدم های ظهر بود و خیابان ها خلوت شده بود کمک راننده در کاراژ داد

میزد مسافر های تهران مسافر های تهران حرکت حرکت زری چمدانشرا به راننده داد و جای خودش را پیدا کرد تا تهران راه طولانی بودسرش را به شیشه اتوبوس چسبانید و چشمهایش را بست گرما و بویعرق داخل اتوبوس پیچیده بود و ساعت ۷ بعدظهر را نشان می داد.

اتوبوس ناگهان تکان تکانی خورد و زری را بیدار کرد.مسافران پچ پچمی کردند اتوبوس کناری ایستاد از خانم کنار دستی اش در حالی چشمهاش نیمه باز بود پرسید خانم چی شده؟رسیدیم؟

نه هنوز نه فکر کنم اتوبوس خراب شده راننده با صدای بلند اصغر بیاببینم برو پایین یک نگاهی به چرخ ها بکن اصغر دوان دوان خود را به

در جلو رساند.مسافر ها سرشان را دزدی بالا و پایین میکردند و نگاه بهدور و بر خورشید کم کم پایین میرفت و تاریکی جایش را میگرفت بهندرت ماشینی از جاده میگذشت  وآن هایی هم عبور میکردند ماشینهای باربری بودندسرما و سوز از درب ها به داخل نفوذ میکرد.

حالا راننده و چند مرد داخل اتوبوس هم پایین رفتند زری به ساعتشنگاه انداخت نگران بود پسر عمویش از قبل انتظار می کشید تا بهدنبالش برود.

دنبالش برود.

ظاهرا ماشین کار خودش را کرده بود و ناامیدی در چهره ها نمایان می

شد راننده از پله ها بالا آمد و خطاب به چند خانم و بچه ای که نشستهبودند گفت ظاهرا اتوبوس خراب است و نیاز به قطعه و مکانیک داردمی بایست کمک راننده را تا اولین شهر بفرستم تا کمک بیاورد.

هر مسافری بخواهد می تواند بماند تا بعد از تعمیر ماشین حرکت کنیمو هر که می خواهد برایش ماشین میگیریم و راهی اش میکنیم.

باشنیدن این حرف پچ پچ ها شروع شد و همه با ناباوری به یکدیگرنگاه میکردند.

زری خودش را جمع و جور کرد و از جایش بلند شد نمی توانست بماندمشخص هم نبود که چه وقت ماشین اماده حرکت میشود.

از کمک راننده خواست چمدانش را بدهد راننده سرش را پایین انداختو گفت شرمنده ایم انشاا سفر بعد.

جلوتر از اتوبوس ایستاد تا ماشین برایش بگیرند

چند خانم و اقا هم در حال وارسی چمدانهایشان بودند تا راهی شوند.

سرما تا مغز استخوان اثر میکرد زری پالتویی پشمی اش را از داخلچمدان بیرون کشید و دور خود پیچید جاده در سکوتی ترسناک فرورفته بود هر از چندی زوزه های گرگ ها از دور به گوش میرسید وکور سویی از روشنایی ماشین ها که نزدیک می شدند امیدی واهی رادرآدمی بر می انگیخت.

بلخره کامیونی از کنار اتوبوس گذشت و کمی جلوتر ایستاد کمکراننده دوید و از درب ماشین بالا رفت بعد از گپ و گفتی با راندهپایین آمد و رو به زری کرد و گفت خانم خانم این ماشین تا تهران میرود  بیایید.

کمک راننده چمدان را تا کامیون برد و آن را داخل بین راننده و زریگذاشت زری از پله ها بالا رفت و رو به راننده سلام کرد چهره راننده درآن تاریکی به چشم نمی آمد فضای اتاق پر از دود سیگار  بود.

زری درب را بست و دست های یخ زده اش را جلوی بخاری ماشین

گرفت زری شروع کرد به حرف به اینها هم میشود گفت راننده اصلاراننده نیستند خبر ندارند که ماشین درست است و یا نه مسافر را

عاتل و باطل می گذارند و بعد رهایش می کنند زری حالا گرم تر شدهعاتل و باطل می گذارند و بعد رهایش می کنند زری حالا گرم تر شدهبود و راننده ترانه ای محلی را با خود زمزمه می کرد.

زری کم کم خوابش برد و سرش از هر سو بطرفی روانه میشد در

خواب پدرش را کربلایی ممد را دید که با چشمانی نگران او را تماشا

میکرد هرچه زری به او نزدیک میشد او از زری دورتر می شد در همین

خواب ها بود که یک دفعه با صورتی خیس و عرق کرده از خواب پرید.

نگاهی به بیرون کرد و دستهایی را روی پاهاش احساس کرد یک دفعهدست ها را پس زد و نگاهی به راننده کرد چشم های خمار و بیرون زدهاز حلقه در چشم های زری خیره شد زری فریاد می کشید ولی کسی دران جاده به داد او نمیرسید راننده توقف کرد و با هر دو دست او را بهسمت خود می کشید زری جیع می کشید و راننده از او می خواستکه تقلا نکند و گوش به حرفهایش بدهد .

زری با هر وسیله ای بود خود درب کامیون را باز کرد و خود را به

بیرون پرتاب کرد پایش ضربه دیده بود خود را کشان کشان به جادهبرد راننده به دنبالش می دوید و قربان صدقه اش میرفت.

اتومبیلی از دور بنطر میرسید زری خود را به وسط جاده کشید وراننده که کنترل خود را از دست داده بود ماشین را به کنار جاده

هدایت کرد زری دوان دوان به سمت ماشین رفت و دست روی شیشه

های ماشین می کشید و کمک می خواست راننده که مردی قوی جستهو شیک پوشی بود از ماشین پیاده شد دستان زری را گرفت چه شدهچه شده زری از حال رفت راننده  زری را کنار ماشین به حال نشستهتکیه داد و رو به عقب کرد کامیون سیاه رنگی را دید که درب هایش

نیمه باز بود و چراغ هایش روشن در آن گرگ و میش کسی را می دیدکه به حال دوان دوان در حال برگشت به خودرو است.

آن مرد که بو برده بود هرچه هست از آن ماشین است به سمتش دویدولی راننده که فاصله کمی با آنها داشت خودرو را به شکل وحشتناکیحرکت داد آن مرد وسط جاده ایستاد ولی آن راننده که حسابیترسیده بود به شکل مارپیچ آن مرد را پشت سر گذاشت و رفت.

آن مرد به سمت ماشینش دوید و زری را در حالت زار و بی جانی دید

دستش را روی نبض و شقیقه زری گذاشت علایم حیاتی داشت زری راروی صندلی های عقب ماشین خواباند و اورکت اش را از تن در اورد وروی صندلی های عقب ماشین خواباند و اورکت اش را از تن در اورد وروی زری انداخت.

ماشین را روشن کرد صبح شده بود زری کم کم چشمانش باز شد خودرا روی تختی دید خورشید بالا آمده بود سوزشی در دستانش حس

کرد نگاهی به سرمی کرد که با سیمی به دستش وصل شده و چیزی بهآخرش نمانده بود اتاقی که با پرده ای سفید پوشانده شده بود.

احساس ضعف تمام بدنش را گرفته بود سرش را برگرداند کسی به اونزدیک می شد خانم پرستاری زیبا دست روی پیشانی زری گذاشت

زری گفت ببخشید من کجا هستم چه شده ؟ پرستار گفت دیشب تو رابه اینجا رسانده اند و تو حالا اینجا هستی بیمارستان.

زری گفت کی ببخشید کی بود؟

خانم پرستار گفت من نمیدونم حتما ادم خوبی بوده که تو را یافته و

به اینجا رسانده.این روزها ادم های چشم پاک و خدا شناس کمتر پیدامی شود دختر تنها در جاده و  …

حرفش قطع شد از بلندگو پرستار را صدا  میکردند پرستار گفت عزیزمآماده شو کم کم حالت خوب می شود راستی کس و کاری اینجا داریادرسی شماره تلفن.

زری ناگهان یاد شب پیش افتاد چمدانم و کیف دستی ام.وسایلش راداخل آن کامیون جا گداشته بود ادرس و شماره تلفن جمشید را.

دست در جیبش کرد و کارت دانشجویی اش را به پرستار داد و گفتاینجا درس می خوانم و دوباره چشمانش سنگین شد.

کمی بعد چشمانش را باز کرد و جمشید را در کنار خودش دید جمشید

هاج و واج نگاهش میکرد رو به زری دختر عمو چه شده چرا اینجایی

مگر تو نباید ساعت ۱۰ تهران می بودی چه شد اتوبوس تو با این حال.

جمشید در حالیکه حرف میزد اما انگار گوش زری چیزی نمی شنوید او

در جای دیگری بود به دیشب فکر میکرد به ان ماشین آن کامیون به آنمرد که حالا هیچ اثری ازش نیست.

حرف های جمشید را قطع کرد پسر عمو تو بیرون کسی را ندیدی مردیقد بلند و شیک پوش جمشید من نه کسی نبود.

در همان حال جمشید لباس های زری را بهش داد و گفت پاشو پاشودختر عمو خداراشکر حالت جا امده پاشو برویم خانه.

دختر عمو خداراشکر حالت جا امده پاشو برویم خانه.

زری به خانه رفت و تا چند روز از خانه بیرون نرفت حتی با سایه همحرفی نزد و از جمشید هم خواسته بود او تنها باشد هر روز خیره بهپنجره بود و در فکر فکر ان مرد کسی که او را یافت و نجاتش داد وحالا غیب شده بود.

از این ماجرا مدتی گذشت زری به درس و زندگی بازگشت و با جدیتتصمیم داشت هر چه زودتر به زندگی اش سرو سامانی دهد در این

مدت در میان هم کلاسی هایش برایش خواستگار پیدا شده بود ولیاو هر بار به یک شکل اون ها را دک میکرد.

در دانشگاه پسرها به او نگاه دیگری داشتند زری هم سیمای زیبا و تودل برویی داشت و هم هوش و ذکاوت خود را در درس هایش به رخهمگان کشیده بود استادانش از او راضی بودند و توانسته بود نمراتعالی در تمام دروس کسب کند.

او حالا شانس این را داشت که جز نفرات برتر برای اعزام به خارجکشور برای تخصص طبابت اقدام کند.

ولی هر بار که به یاد پدرش می  افتاد به فکر فرو میرفت نمی توانستحالا که تحصیلاتش به اتمام میرسید و میتوانست به عنوان پزشک درشهرستان خدمت کند و کربلایی ممد این سالها را در فراق او بود باردیگر او را تنها بگذارد.

ولی ان فکر کار خودش را کرده بود کربلایی ممد را به دست ربابه که

حالا شوهر و بچه دار شده بود سپرد و جمشید را سفارش کرد تا او رادر تهران مداوا کند.

طاقت خداحافظی با کربلایی ممد را نداشت در حال اماده شدن برایرفتن بود می بایست تا چتد روز آینده در انگلستان خود را به کالجپزشکی معرفی می کرد.

زمان به سرعت می گذشت برای برگزیدگان و بورسیه بگیران جشنیترتیب دادند و در روز رفتن تنها جمشید و سایه دوستش که حالا اوهم پزشک شده بود برای خداحافظی به دنبالش رفتند.

بهار ۵۴ شمسی بود زری در انگلستان دوران تخصصش را می گذراندو از طریق تلگراف و تلفن با سایه و جمشید در تماس بود و انها راسفارش به مراقبت از پدرش مبکرد.

سفارش به مراقبت از پدرش مبکرد.

دو سال گذشته بود و حالا زری تبدیل به یک متخصص فیزیولوژی ودرمانگر دردهای پا و کمر شده بود چیزی که همیشه بدنبالش بود چیزیکه می توانست پدرش را کربلایی را دوا و درمان کند.

غروب شده بود و ان سال سرمای سختی اروپا و بخصوص لندن را دربر گرفته بود زری در حالیکه با یک فنجان قهوه در کنار اتش دانه هایبرف را از پشت پنجره به تماشا نشسته بود ناگهان صدای در را شنید

او تنها بود و معمولا زمان کمی که در خانه بود یا ثاحب خانه بود و یاپستچی نامه و ب

یا بسته ای که از ایران جمشید و یا سایه میفرستاند را تحویلمیگرفت.

در را باز کرد پستچی بود نامه را با خوشحالی گرفت و درش را باز کرددستخط جمشید بود می شناخت در ان نوشته بود سلام دختر عمو

می دانم که تو همیشه در برابر سختی ها دوام اورده ای می دانم که تو

لایق بهترین ها بوده ای و هستی ثابت کردی که با درایت و پشتکار میتوانی به درجه های بالا دست پیدا کنی.و من در این سالها از داشتن

چنین دختر عمویی به خود می بالیدم و تو را ستایش میکردم و میدانم که چقدر به کربلایی ممد علاقه داشتی و آن را چون خدایی می

پرستیدی و او نیز تو را بسیار دوست می داشت بیشتر از جانش و دراین اواخر در بالینش فقط نام تو را صدا میزد.

او درمان ها و جراحی های سخت را دوام نیاورد و از پیش ما سفر

کرد می دانم و امیدوارم در آن دنیا در پیشگاه خدا آمرزیده  ووالا مقامشود.

حالا که این نامه را برایت میفرستم او را به خاک سپردیم .از صمیمقلب به تو تسلیت و بی صبرانه منتظره بازگشتت هستیم.

قربان تو پسر عمویت جمشید

اشک در چشمان زری حلقه زد و قطره قطره به روی کاغذ می چکید

گویا که دنیا بر سرش خراب شده بود کربلایی ممد وقت ان را نداشت

که ثمره سالهای زندگانی و دوری  از دختری اش که  حالاپزشک حاضقو برجسته بود را ببیند.

روز بعد اسباب و وسایلش را جمع کرد دیگر طاقت نداشت دوره

روز بعد اسباب و وسایلش را جمع کرد دیگر طاقت نداشت دورهتخصصش را نیمه کاره رها کرد و بلیط برگشت را رزرو کرد.

زری حالا در آستانه ۳۰ سالگی بود دختری به نظر جا افتاده میرسیدو با کوله باری از تجربه  قصد سفر به شهرش را کرد بدون توقف درتهران عازم زادگاهش شد در مسیر دسته گلی و مقداری خرما گرفت وبر مزار پدرش به سوگ نشست.

برای مزار پورش هنوز سنگ قبری نصب نشده بود شاخه هلی گل رادر کنار عکس پدرش گذاشت و سرش را روی گور گذاشت چشمانشرا بست پدر بیدار شو پدر زود بود پدر بیدار شو زری آمده دیگه نمیخوام ترکت کنم آمدم تا بمانم آمدم تا درد هایت را درمان کنم پدر پدرو زجه هایی که سنگ را آب میکرد.

گورستان خالی از ادم بود هوا رو به تاریکی دلگیری می رفت.

حالاعزمش را جزم کرده بود که بماند و آستین ها را بالا بزند و به مردمزادگاهش خدمت کند.

به سراغ ربابه رفت ولی خانه شان از ان محل جابجا شده بودند زریاز همسایه ها با هر زحمتی بود ادرس ربابه را یافت او حالا شوهر کردهبود و پسری سه ساله داشت.

ربابه با دیدن زری یک آن یکه خورد انگار که دنیا را بهش داده بودند

زری را در بغل گرفت و هر دو دوست گریستند و لحظاتی از خودشان وزندگی شان برای هم گفتند.

ربابه گفت کربلایی ممد خدا بیامرز که رفت دیگر کسی دل و دماغینداشت او همیشه چشم انتظارت بود که روزی بر میگردی  و یک دمآسوده نبود.زری بار دیگر به سکوت غم باری فرو رفت و ربابه را درآغوش گرفت و گفت میدانم میدانم که بد کردم میدانم که تهران ودرس و دانشگاه هوش و حواسم را با خود برد و من را در خواب غفلتگذاشت اما حالا آمد ه ام جبران کنم آمده ام بمانم و به مردم شهرخدمت کنم مطمعنم که روح پدرم را شاد می کنم.

زری تنها فرزند کربلایی ممد بزاز بازار از متمولان شهرشان بود وپدرشچندین قواره زمین و حجره و منزل پدری اش را برای زری به ارثگذاشته بود که میتوانست زری را از هر چیز بی نیاز کند ولی او برایدارایی پدرش نیامده بود هدفش ساخت یک بیمارستان مجهز چنددارایی پدرش نیامده بود هدفش ساخت یک بیمارستان مجهز چندصد تخت خوابی بود تا درمان های تخصصی را در ابن شهر به انجامبرساند و مردم را از طی مسیر طولانی تا تهران و شهر های بزرگبازدارد.

روز بعد دوباره به منزل ربابه رفت و این موضوع را با او درمیانگذاشت.

او هم مقدمات یک جلسه را بین مسئولین و خیرین فراهم کرد در اینجلسه زری که حالا پزشک حاضق و آگاهی بود سخنرانی مهمی درمسجد شهر انجام داد و توانست جمعی از خیرین و مقامات را برایساخت این مکان با خود همراه کند.

او از روز بعد شروع به واگذاری دارائی های پدرش کرد و تنها خانهپدری را برای خود گذاشت و با مابقی آن توانست زمین بزرگی در مرکزشهر برای ساخت بیمارستان خریداری کند   وبا مابقی آن و همراهیخیرین و جمشید تجهیزات بیمارستان را از تهران وارد کردند.

زری به همراهی ربابه خیرین و مسئولان شهر بعد از دو سال تلاشتوانستند بیمارستان را در روز ولادت حضرت علی افتتاح کنند.بهپیشنهاد زری نام بیمارستان را کربلایی ممد گذاشتند تا همواره نام اینخیر و انسان بزرگ گرامی داشته شود.

زری در ابتدا مدیریت بیمارستان را به دست گرفت و با تجربه ای کهاندوخته بود شروع به جدب نیروهای مورد نیاز کرد.

در مدت کمی توانست بیمارستان را تجهیز و اماده بهره برداری کند. اوحالا دیگر دل خوشی جز به کارش نداشت ساعت ها وقت خود را درمطب به طبابت می گذراند و کسانی که وسعشان نمی رسید را بدونهزینه طبابت میکرد.

او  احساس خوبی داشت احساس میکرد پدرش از او راضی است وتوانسته روحش را شاد کند.

همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه روزی تصمیم گرفت برایرسیدگی به امور تکه زمینی که از دارایی های پدرش بود به خارج شهربرود

ماشین را حرکت داد تابستان به پایان رسیده بود و هوا رو به سرماگداشته بود روزها کوتاهتر بود ساعت ۱ بعد ظهر را نشان میداد بهگداشته بود روزها کوتاهتر بود ساعت ۱ بعد ظهر را نشان میداد به

منشی اش گفته بود که تا ساعت ۶ باز میگردد و امور بیماران را از سرمیگیرد.

در جاده فکرش به ان روزها پر می کشید روزهایی که جوانتر بود

دوران تحصیل و رفت و آمد هایش در ان جاده آن اتفاق و آن حادثهشب همه چیز برایش در حال تکرار بود.

او نتوانسته بود فراموش کند با گذشت سالها او هنوز بدنبال آن مردبود و در این سالها هیچ چیز از نظرش دور نشده بود.

در همین فکرها بود که به یکباره جسم بزرگ وسط جاده ظاهر شد پارا روی ترمز گذاشت و خودرو از جاده منحرف شد چند غلط خورد

و به پشت چرخید گرد و خاک فضا را پر کرده بود خودرو در کنار لبهپرتگاهی تلو تلو میخورد.

چهره زری پر از خون شده بود گیج و مبهوت بود هنوز نمی دانستچه اتفاقی افتاده کمر بند ایمنی حالا مانع از مرگ او شده بود ناله نالهمیکرد ولی کسی در ان نزدیکی نبود احساس میکرد که لحظه های آخرزندگی اش است.

چشمانش سنگین شده بود کربلایی ممد در نطرش امد که با چهره ایگشاده روبروی ایستاده بود و لبخند میزد زری رو به پدرش گفت پدرپدر جان دلم برایت یک ذره شده کجایی پدر پدرم

پاهای سنگین شده بود و تکان نمی خورد در آهن پاره ها گیر افتاد بود.

لحظاتی گذشت بعد از مدتی به هوش امد از لابلای روزنه های دربیرون را نگاه کرد احساس کرد کسی به سمتش می امد فکر میکردخواب و خیال است چشمانش بست و دوباره باز کرد نه مردی به اونزدیک می شد برایش آشنا امد اری همان مرد بود مرد قد بلند شیک

پوش  حالا با تمام جانش فریاد میزد و ان مرد بر سرعتش می افزودکسی انجاست کسی انجاست زری من من کمک و از هوش رفت.

چشمانش را باز کرد خود را روی تخت بیمارستان می دید بعد از ۶ روزاو که از کما خارج شده بود و علایم حیاتی داشت چشمانش را باز کرداتاق ها و ساختمان برایش اشنا بود او را به بیمارستان کربلایی ممد

منتقل کرده بودند با باز شدن چشمانش ربابه را بر بالین خود دید ربابهبا چشمهای اشک الود او را تماشا میکرد ربابه فریاد زد خانم پرستاربا چشمهای اشک الود او را تماشا میکرد ربابه فریاد زد خانم پرستارخانم پرستار و یک آن چند نفر به گردش جمع شدند.

خدا به او زندگی دوباره داده بود هیچ کس گمان نمیکرد انسانی ازان ماشین که اهن پاره ای تبدیل شده بود جان سالم به در ببرد ولی

بخشش و انسان دوستی زری در این سالها جواب خودش را داده بوددعاهای خیر مردم بدرقه راهش بود و جانش را نجات داده بود.

بعد از یک ماه او حالا بهتر شده بود دست ها و پاهای گچ گرفته اش راباز می کردند. و به کمک عصا توانسته بود راه برود.

زری از پنجره اتاق چشم به بیرون دوخته بود و در هاله از فکر فرورفت.

باز هم کمک در تنهایی، باز هم زندگی باز هم جاده   و باز رازی برایزری ،   راز آن مرد.

 

Last modified: Jun 23, 2019